205

فقط دوتا دختر بودیم میون مقبره ها. به فاصله چند قطعه نشسته بودیم رو زمین. سرم رو زانوهام بود و فکر میکردم که اومد و نشست کنار مقبره. فاتحه رو که خوند با لبخند گفت التماس دعا. لبخند زدم و گفتم همچنین. و رفت. میخواستم بیشتر بمونم، ولی نمیدونم چرا وقتی چند قدم دور شد بلند شدم و وسیله هامو جمع کردم و راه افتادم. جلوی در که ایستادیم سلام بدیم رسیدیم بهم. با جمله اون سر صحبت باز شد که: شما خیلی میاید اینجا؟ گفتم هر وقت که بتونم آره، شما چطور؟ گفت من هر هفته میام اینجا و واسشون درد و دل میکنم. من فاطمه م، شما؟ خودم رو که معرفی کردم شروع شد. نزدیک دو ساعت تو شهر راه رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و خرید کردیم. انقدی که نفهمیدیم هوا کی تاریک شد. نزدیکای ساعت نُه بود که فهمیدیم باید برگردیم. اهل اینجا نبود و فردا می رفت. سر آخرین فرعی ایستادیم، شماره همو گرفتیم تا سه ماه بعد که بتونیم همو ببینیم، و ناچارا با یه خداحافظی ساده، از هم جدا شدیم..
.
› سناریوی امشب قصه زندگیم :)
21:58 | Tuesday 12 Tir 1397
هنر آن است که بمیری
پیش از آنکه بمیرانندت..
طراح قالب: عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان |