صدا را
از میان درِ اتاق و تلویزیونی که در پذیرایی روشن است میشنوم. خوشحالم. برای این صدا. برای همین که هرچند کوچک اما، در اینکه این مرد بزرگ، بتواند سرش را
بالا بگیرد و با افتخار از مردمی بگوید که کمر فتنه را شکستند، سهیم بودهام.
گفته
بودم دوباره با آن استاد اهل تسنن صحبت کردم؟ از ماجرا چند هفتهای گذشته است. در
ادامۀ همان جریان، ایشان را در محیط دانشگاه که دیدم گفتم استاد، بابت آن روز
فکرم خیلی درگیر است که مبادا ناخواسته در لحن صحبتها، به شما بیاحترامی شده باشد و اگر طی بحث چنین
حسی منتقل شده حلال کنید و اینها. فکر میکنید چه جواب دادند؟ اینکه نه ایرادی
ندارد، حالا هزار و چهارصد سال پیش اتفاقی افتاده و تمام شده رفته، الان دیگر مهم
نیست چه بوده! دنیا دارد پیشرفت میکند و ملت دارند به مریخ میروند و فلان. چون
نمیخواستم بحث دیگری را شروع کنم، با بله بله گفتن و چند تشکر رفتم. ولی متوجه
شدم واقعا استاد اصل بحث را متوجه نشده بود. و بیشتر برایم مشخص شد که از چه زاویهای به نظراتم نگاه میکرد و پیشفرضهای ذهنیاش را ادامه میداد. در طول صحبتها
یک کلمه که بشود حتی با چندین واسطه به اختلاف شیعه و سنی ربطش داد وجود نداشت و
همه چیز از نسبیت و قطعیت بود. حتی به آن صورت از دین هم حرفی زده نشد. نمیدانم چطور چنین چیزی قابل
نتیجهگیری بود. شما از این جمله برداشت دیگری دارید؟ به هرحال، خوب شد وقت بیشتری برای صحبت نگذاشتم.
قرآنم
کهنه شده است. همان قرآنی که یار، پیش از جواب بله و در حین خواستگاری به نیت هدیه
به من خریده بود. حالا گوشههایش پوستپوست شده و رنگ باخته. فکر میکردم بدهم لبههایش
را محافظ فلزی بزنند. ولی مامان میگوید نه، قرآنِ خانه باید کهنه باشد.
قرآنی که کهنه باشد نشان میدهد خوانده شده. منکه خیلی اهلش نیستم اما، راست میگوید.
همانقدری
که شلوغی بیان خوشحال کننده است، حضور از سر ناچاری و احتمالا غیب شدن خیلیها با
وصل شدن اینترنت هم ناراحتم میکند. راستش را بگویم این مدل حضور را دوست ندارم.
بوی بیمعرفتی میدهد! اینجا خانۀ خیلی از ماست. خیلیهایمان دیگر حق همسایگی به
گردن یکدیگر داریم. اگر هستید، بمانید و بنویسید لطفا.
بیان
هم که به پتپت افتاده و هر چند روز یکبار ما را تا مرز سکتۀ ریزی میبرد. امروز
برای چندین ساعت پنل مدیریت بالا نمیآمد. این همه اصرار که بمانید، امیدوارم بیان
با پریدنش همه را نپراند!