| بسـم اللّـه الرحمـن الرحیـم |

هو مورو

هو مورو

هو مورو

یا ذوق‌مرگِ وصل،
یا دق‌مرگِ هجران
ما مرگمان حتمی‌ست؛
میلِ تو کدام است؟!

929

1404/11/07 | 00:39

در ادامۀ آن دارک‌سایدها، این یکی را خیلی وقت است گذاشته‌ام برای موقعیتی خاص. یعنی دلم می‌خواهد اگر روزی خدا خواست و زدیم اسرائیل را این بار برای همیشه خاکستر کردیم، در همان حین که آسمانشان از نور موشک‌ها ستاره‌باران شده‌، این قطعه را برایشان از بلندگوهای تل‌آویو پخش کنند!

A tale without a history
Crushing echoes of my screams
I’m crawling into tragedy
Chasing someone else’s dreams
A life without a mystery
Creation of dream factory
Nothing’s what it seems
(: Goodbye Hollywood dreams

928 پراکنده

1404/11/06 | 14:32

› دیروز از بچه‌ها فاینال گرفتم. نمی‌دانم این موسسه چرا انقدر اصرار دارد سوالات را سخت طرح کند. کتابی که انتخاب شده به اندازۀ کافی سخت هست. باز می‌آیند از نکاتی که برای چند ترم بالاتر است سوال می‌‌دهند. خب منِ معلم چه کنم جز اینکه با ایما و اشاره یک طوری جواب را در دهان زبان‌آموز بگذارم؟ بعد خب فایده‌اش چیست اصلا. باید صحبت کنم که پیش از شروع ترم، نوع سوالات را ببینم که حداقل در همان سطح با بچه‌ها کار کنم. هنوز برگه‌ها را تصحیح نکرده‌ام و باید کارنامه‌ها را آخر هفته تحویل بدهم. چهارشنبه شروع کلاس بعدی است. با سختگیری‌های موسسه داشتم پشیمان می‌شدم که با کارهای دانشگاه برای خودم دردسر تراشیده‌ام، ولی دیروز که با دغدغه و مشکلات متنوع، چند ساعتی در موسسه بودم، همه چیز را فراموش کردم. دو هفته‌ای بود کل زمانم در خانه سپری می‌شد. ولی باز هم فهمیدم من واقعا زنِ خانه نیستم! در خانه ماندن برای من یعنی ذره ذره آب شدن. زیست من به تعادلی میان خانه و محیط بیرون وابسته است

› زنِ مجرمِ دستگیرشده را نشانده‌اند رو‌به‌روی مسئول قوهٔ قضائیه که از جرائمی که مرتکب شده بگوید، آنوقت چه؟ چادر سرش کرده‌اند! خدا می‌داند با دیدن هر مصاحبه چقدر حرص خورده‌ام. هربار با حرص و عصبانیت به همسر طفلکم که تقصیری ندارد می‌توپم که الان مثلا این زن چه شأنیتی دارد؟ کسی که خودش با جرم و جنایت شأنیتی برای خودش قائل نبوده، چرا باید نماد ارزشمندی و شخصیت یک زن را روی سرش بگذارد؟ آن طفلک هم سری از تاسف تکان می‌دهد و سکوت می‌کند. اصلا می‌دانید یکی از علت‌های جوازِ نگاه به حدودِ غیرشرعیِ زن غیرمسلمان [بدون ریبه] و حرمتِ همین نوع نگاه به زن مسلمان چیست؟ اینکه آن زنِ مسلمان، به سبب ایمان، خود را در دایرهٔ حریم خدا قرار داده و خداوند برایش حرمت بیشتری قائل است. درحالی که زنِ غیرمسلمان، خودخواسته این حریم را نخواسته است! رفتار و باور، شأنیت می‌سازد. حالا چرا ما باید برای کسی که خودش به سبب آن جنایات، حریمی برای انسانیت خود قائل نبوده، نماد حریم خدا را به تمسخر بگیریم و بازیچه کنیم؟! گاهی شک می‌کنم که اصلا ما فهمیده‌ایم در دنیای رسانه زندگی می‌کنیم یا نه!

یکی از وبلاگ‌ها از دارک سایدهایش نوشته بود و اینکه فکر می‌کند در میان مذهبی‌های بیان، فقط خودش است که دارک سایدهای زیادی دارد که البته اینطور نیست. مثلا شاید یکی از دارک سایدهای من این باشد که آهنگ‌ مورد علاقه‌ام قطعۀ Sadece از Kalben است. که خب چون اصولا آنلاین موسیقی‌هایم را گوش می‌دهم و الان نت نیست فقط به نسخۀ آکوستیکش دسترسی پیدا کردم که باز خودش هم سبک مورد علاقه‌ام است. کلا این قطعه را از وقتی یادم می‌آید با خودم زمزمه‌ می‌کنم. اصلا هرچه از علاقه‌ام به آن بگویم کم است! (Lyrics)

927

1404/11/06 | 02:03

کانال‌های مختلف را مرور می‌کنم. اصولا آن‌هایی که کوتاه و عبارتی همه چیز را می‌نویسند خوانندهٔ بیشتری دارند. زمانی روش من هم همین بود. شاید حدود هفت سال از عمر وبلاگ‌نویسی‌ام به خلاصه‌نویسی گذشت. ولی اسمش را می‌گذارم دورانِ گذار! مانند دوران گذارِ یک کودک در سال‌های ابتدای زندگی‌اش. کودک مدت زیادی فقط می‌شنود، سپس پس از چند ماه، کلمات کوچکی را ادا می‌کند. باز می‌شنود. بیشتر سر و کله می‌زند. با اشباع در محیط، چند سال بعد می‌تواند جمله بسازد. همچنان می‌شوند و به مرور ساختارهای پیچیده استفاده می‌کند. و وقتی به این مرحله رسید، دیگر ابراز نکردن برایش مشکل است. حالا آن تک‌کلمه‌ها که روزی در نوزادی کارش را راه می‌انداختند، برایش کافی نیست. نوشتن هم همینطور است. سال‌های ابتدا فقط می‌خوانی و می‌خوانی. ارزیابی می‌کنی. توشه‌های سبُک برمی‌داری.‌ به مرور ساختارهای ساده را درک می‌کنی. کم کم جملات کوتاه در ذهنت ایجاد می‌شود. ممکن است بیشتر ایده بگیری. باز هم می‌خوانی. به تدریج صاحب ایده می‌شوی. می‌توانی کلمات را پس و پیش کنی. همچنان می‌خوانی. جملات را به انواع مختلف می‌نویسی و آرام آرام متنی بلند را سر و سامان می‌دهی. [و تا مسیری بی‌انتها می‌خوانی!] ولی اگر به این نقطه رسیدی، دیگر نمی‌توانی خودت را با آن عبارت‌های کوتاهی که برای شروع مسیر استفاده می‌کردی توصیف کنی. تک‌جمله‌های نیم‌خطی نمی‌توانند غلیان فکرت را نشان دهند. کلمات لبریز می‌شوند. شُره می‌کنند. و تو گرفتار مخدری شده‌ای به نام نوشتن، که هرچه درونش دست و پا می‌زنی، بیشتر فرو می‌روی. مخدری بسیار شیرین! برای همین است که دیگر نمی‌توانم ساده و کوتاه بنویسم. هرچند گله‌ای ندارم و امیدوارم همیشه همینطور بماند. هرچند تناسبی با فضای دنیایی که همه چیز در آن در حال آب رفتن است ندارد. ولی خب نِوِرمایندِ دنیا و مافیهایش.

+ البته بعضاً خود همین کوتاه‌نویسی یک هنر است. گاهی مهارت برخی کانال‌های موجزگویی در مخلوط کردن لایه‌های جد و طنز را واقعا تحسین می‌کنم. هنری‌ است که من ندارم. ولی می‌دانم که فهیم هستید و این دو موضوع را یکی نمی‌کنید.

926 خطی روی خط‌ها

1404/11/05 | 22:24

به دستنبدم نگاه می‌کنم. نقشۀ ظریفی از دنیا رویش حک شده. کوچک است ولی بزرگترین آرزویم را در دلش نگه داشته؛ دنیای بدون مرز. بعید به نظر می‌رسید. ولی امروز که مفهوم وطن و مرز شاید بیش از همیشه دچار دگرگونی شده، دیگر دور نیست. امروز، منِ مسلمان در این نقطه از دنیا، با آن غیرمسلمانِ اروپایی در آن سر دنیا که این آیات را از قرآن می‌خواند: «و کَذلِکَ جَعَلْنا لکُلِّ نَبیٍ عَدُوًّا شَیاطینَ الاِنسِ و الجنِّ یُوحی بَعضُهُم اِلىٰ بَعضٍ زُخرُفَ القَولِ غُرورا»* تا به من یادآوری کند در جنگ روایت‌ها هستم، بیشتر احساس قرابت می‌کنم. من امروز در کشور خودم با خیلی‌ها غریبه‌ترم. شک ندارم برای خیلی‌های دیگر هم همینطور است. حتی برای اویی که مانند من نیست. مرز‌ها اگر نشکسته باشند، ترک خورده‌اند. من این را نوید می‌بینم. آرایش جدیدی در حال شکل گرفتن است. مرزهایی که حدش را روح انسان‌ها تعیین می‌کنند، نه حصارهای خاکی. دنیا دارد به جاهای جذابش می‌رسد. به قول گفتنی، کلایمکس داستان است. ب دیشب که کیک را می‌خواست ببرد گفت چه آرزویی بهتر از شهادت؟ الف از آن طرف گفت قید برایش بزن! می‌دانم آرزویش مرگ را جلو نمی‌اندازد، فقط نوعش را تعیین می‌کند. ولی فکر می‌کنم این روزها باید برایش قید زد! شاید کمی دورتر. حیف است تا اینجا آمده، دقیقۀ نود آخر بازی را نبینیم و برویم!

* «و این گونه برای هر پیامبری، دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم، که برای فریب مردم همواره گفتاری باطل ولی به ظاهر آراسته و دلپسند به یکدیگر القاء می کنند.» 6/112 این آیه را اولین بار از زبان همان مرد اروپایی شنیدم! "زخرف"، آرایش و زینتی است که برای پوشاندن زشتی به کار می‌رود. با مزخرف خودمان هم‌ریشه است! "غرور" هم به معنای نیرنگی است که ظاهری فریبنده دارد. پیچاندن حرف باطل در زرورق‌های پر از جلوه، تاکنیک همیشگی دشمنان این راه بوده. آن مرد اروپایی در روزگاری که گاهی تحمل این میزان فریب و چشم‌بندی طاقت‌فرسا می‌شود، دلگرمی می‌داد، که این داستان شما نه، که سرگذشت همۀ پیامبران است. چه دنیای شگفت‌انگیزی!

925 Status

1404/11/04 | 20:50

خب همینطور که هود را روشن کرده‌ام تا هوای خانه عوض شود (چرا که قابلمۀ غذا را گذاشته بودم روی گاز و گفتم تا روغن داغ شود چند خط دیگر بخوانم و وقتی به خودم آمدم که بوی سوختگی و دود خانه را گرفته بود:/) گفتم بیایم و حالا که بخش زیادی از کارهای امروز تمام شده یک رخ از زاویۀ دیدم به شما بدهم. البته که شما نباید به این رخ زیبا دلخوش کنید چرا که کل خانه قطعا به این تروتمیزی نیست و اصلا زنی که درس می‌‌خواند چه معنی دارد خانه‌اش تمیز باشد؟:دی حالا خیلی هم خودم را نکوبم. آنقدرها هم زن نابلدی نیستم. مثلا این دومین باری است که در طی این هفت سال چیزی را سوزانده‌ام یا مثلا فوقش یک ظرف کوچک را شکسته باشم. سلیقه و هنر را هم که خدا داده است و دستش درد نکند زیاد است. ولی خب زن‌هایی که همیشه دستشان به تمیز کردن خانه و جمع و جور کردن است را درک نمی‌کنم. البته اینکه در جسم خسته و نحیفی گیر افتاده‌‌ام هم بی‌تاثیر نیست. کلا «خیر الامور اوسطها» دیگر. من هم معمولی هستم و آن وسط مسط‌ها. بوی نرگس‌هایی که می‌بینید کل خانه را گرفته و چیزی نمانده میگرنم با این بو عود کند ولی خب یار است و رسم زمستانه‌اش که نرگس را باید بگیرد. عید در عید هم که هست و خیلی مبارک و این داستان‌ها :)

بخش جالبی که می‌خواندم از طراحی تدریس به نحوی بود که تمام بچه‌‌ها با همۀ هشت نوع هوش را درگیر کند. مثلا فکر کنید تدریس با یک معمای سخت شروع شود (درگیری هوش Verbal) بعد بچه‌ها چشم‌هایشان را ببندند و معلم تصویری را برای تجسم توصیف کند یا یک فایل صوتی در این رابطه پخش کند. (هوش Spatial/Visual/Musical) بعد متنی در این باره به بچه‌ها داده شود. (هوش Linguistic) دو تصویر برای یافتن تفاوت‌هایشان و کشف معما نشان داده شود. (هوش Logical/Mathematical) اگر موضوع ظرفیتش را داشت، بخش‌های محیط زیستی در معما برجسته شود. (هوش Naturalist) یکی از بچه‌ها که معما را متوجه شده آن را پانتومیم کند (هوش Kinesthetic) و در نهایت پروسۀ کشف را به طور گروهی طی کنند. (هوش Interpersonal) و به این صورت، برخلاف مدرسه که تمرکزش نهایتا روی دو نوع هوش است و همه را می‌خواهد به زور از فیلد همان‌ دو تربیت کند، تمام بچه‌ها با هر مدل شخصیتی، در فرایند یادگیری به شیوه و استعداد خودشان درگیر می‌شوند. هیجان‌انگیز نیست؟ این آن بخشی بود که با خواندنش قابلمه را فرستادم هوا!

924 تقلب

1404/11/04 | 13:12

تقلب، آن هم در مقیاس امتحانی و دانشگاهی‌، شاید در ظاهر دغدغۀ کوچکی به نظر بیاید. ولی پای ثابت معضلاتم در دانشگاه است. یک جایی در یکی از کلاس‌های اندیشه، بچه‌ها در نقد اسلام، از عدم رعایت اخلاق و عدالت در جامعه و خصوصا آن بالادستی‌ها می‌گفتند و اینکه در فلان کشور فلان‌طور است و همین چیزها که خودتان از برید. گفتم حق دارید گله کنید، منتهی شما یک نمونه در دنیا نشان بدهید که سفت و سخت‌تر از اسلام به مسئلۀ اخلاق و عدالت پرداخته باشد، تا من هم به همان آیین و روش دربیایم! گفتم من از این حرف‌ها از دانشجویان زیاد شنیده‌ام‌، ولی همان دانشجویان را دیده‌ام که خودشان را از میان صف سلف، دزدکی به وسط جمعیت جا می‌دهند و به خیالشان که پشت دوستشان ایستاده‌اند و حقی ضایع نکرده‌اند! گفتم اسلام اینجا می‌گوید اگر توانستی از کل آن چهل‌نفری که پشتت ایستاده رضایت بگیری، آن وقت حق داری در آنجا بایستی! شما فکر می‌کنید برای همین چیز ساده چقدر با دوستانم تنش داشته باشم خوب است؟ چقدر پوزخند و نگاه عجیب و غریب تحمل کرده باشم؟ و خب ماجرا در تقلب، سخت‌تر هم می‌شود. کدام آیین را دیده‌اید که برای عدم رعایت حق دیگران در این مقیاس، تا این حد جزئی نگر باشد که بگوید شما وقتی تقلب می‌کنید، درواقع نمره‌ای را کسب کرده‌اید که حق شما نبوده، حالا اگر روزی برای اشتغال در کاری درخواست بدهید و آن معدل، یکی از شایستگی‌‌های لازم برای پذیرش در آن کار باشد و شما به این ترتیب با آن نمره که حقتان نبوده، از شخص دیگری پیشی بگیرید و آن موقعیت شغلی را دریافت کنید، پولی که در ازای آن کار می‌گیرید شبهه‌ناک و تحت شرایطی حتی حرام است! و به همین راحتی لقمۀ مشکل‌دار را ریخته‌اید در شکم خود و خانواده‌تان! گفتم شمای دانشجو، چنین چیزی را می‌پذیری؟ برای این یکی چقدر دلخوری به جان خریده باشم خوب است؟ که چرا فلان سوال را می‌دانستی و نگفتی. حسود هستی، خشک هستی و چقدر صحبت کرده و انرژی گذاشته باشم که بفهمانم اینطور نیست خوب است؟ شما اگر بالاتر از این حساسیتی سراغ دارید بگویید استقبال می‌کنیم! غرغر و بد و بیراه به عالم و آدم الان مُد است، ولی من نمی‌توانم از کسی که در همین دنیای کوچک خودش، نمی‌تواند از منفعت شخصی خودش بگذرد و به همین مقداری که از دستش برمی‌آید عدالت را رعایت کند بپذیرم که واقعا دغدغه‌اش عدالت باشد! و یا بپذیرم اگر همین خود شما، به آن موقعیت برسید که فلان بخش از کشور دستتان باشد، باز هم منفعت خودتان را ترجیح ندهید! بالاخره آنجا هم کمی دزدی و بی‌مسئولیتی، در مقیاس کل، ظاهرا چیز زیادی نیست! به قول استادی، آن رانندۀ تاکسی که در پنج هزار تومان کرایه، دویست تومان اضافه‌تر می‌گیرد و به نظرش چیزی نیست، پس فردا می‌تواند از هزارمیلیاردی که در فلان مسئولیت به دستش می‌رسد، پنجاه میلیونش را بردارد و بگوید چیزی نیست! همان که عین صاد می‌گفت «ما همه فرعون‌ هستیم، فقط مصرهایمان کوچک و بزرگ است!» بالاخره برای اویی که آن بالا نشسته هم سخت است خیلی چیزها را به جان بخرد، طعنه بشنود یا سنگ جلوی پایش بندازند. شما که حالا یک طعنۀ کوچک را نمی‌توانید تحمل کنید، چطور از دیگران انتظار دارید؟ مگر نه اینکه همین من و شما به آن بالاها می‌رسیم؟ و بعدتر اینکه، بالفرض چنین معیاری باشد، در همان کشورها، شما چه نوع فیلتری برای اجرای چنین حساسیتی می‌توانید اعمال کنید؟ توان بازدارندگیِ قانون تا کجاست؟ فرض بگیریم امتحانات مجازی شوند، شما در خانه نشسته‌اید، مراقب امتحانی نیست، تمام امکانات و منابع امتحانی کنار دستتان است، در این شرایط چه چیزی جز وجدان و باور درونی، می‌تواند از تقلب کردن شما را بازدارد؟ واقعا هیچ! این را چرا نوشتم؟ مطلع شدیم بالاخره وزارت علوم در برابر مجازی شدن امتحانات تسلیم شده و ما هم مجازی شدیم. و خب من وسوسه نمی‌شوم؟ چرا قطعا! اصلا از پریروز که خبرش را شنیده‌ام ناخواسته درس‌ها را شل گرفته‌ام. با عذاب وجدان و قلقلکی که خب شک نکن دیگران هم تقلب می‌کنند. اصلا برخی قرار گذاشته‌اند گروهی امتحان بدهند! برخی واحدها هم مانند متون انتقادی که باید متنی را پارافریز کنیم، خوراک هوش مصنوعی است! گفتم حالا کمکی بگیرم بد نیست. تا دیشب که خانۀ مادر بودیم، صحبت از امتحانات که شد، مادرم نهیب زد که حواست باشد تقلب نکنی! و یادآوری کرد که تو پس‌فردا می‌خواهی کار کنی، شده ده شو، ولی بیخود و بی‌جهت مال حرام را در شکمت نریز! و خب آن نهیب شد تکانی محکم به وجدانم که به خودم بیایم. می‌دانم این چند روز قرار است خیلی سخت بگذرد. باید چندبرابر قبل بخوانم. ولی تصمیم گرفته‌ام تا می‌توانم مقاومت کنم و به سمت تقلب نروم. خلاصه که بله، مسلمانی سخت است! خیلی سخت!


+ دوستان بلاگفایی که نظر خصوصی می‌گذارند، من راه ارتباطی برای پاسخ به شما ندارم. حداقل تا زمان بالا آمدن بلاگفا برای دریافت پاسخ، لطفا نظر خود را عمومی ثبت کنید. تشکر.

سین، طورِ جالبی به برخی اتفاقات نگاه می‌کند. احتمالا در خیلی از باورها، زوایه‌ای بیش از نود، و کمتر از صد و هشتاد درجه با یکدیگر داریم! اینکه قطعیتش را نمی‍دانم و احتمال می‌دهم، برای این است که هردویمان اهل کنکاش نیستیم و تاکیدمان روی اشتراکات است. حدودش را هم در لابه‌لای صحبت‌های ناگزیر این روزها فهمیده‌ام. این را می‌گفتم که طور جالبی نگاه می‌کند. مثلا اینکه هر انسانی در دوره‌ای از تاریخ، گرفتار بحران بوده. و اینکه ما با برخی امکانات رفاهی نسبی، این را به فراموشی سپرده‌ایم چیزی را عوض نمی‌کند. مشکلات بشر همیشه همین‌‌ها بوده. جنگ، قحطی، بیماری، فقر، بردگی، استعمار، ظلم، کشتار جمعی و خیلی چیزهای دیگر. دیگران یک طور و ما هم اینطور. البته این را از باب انفعال نمی‌گوید. باور دینی خاصی هم ندارد که بشود به آن ربطش داد. اصولا نه این طرفی است و نه آن طرفی. بیشتر برای اینکه خودتان را جمع کنید و فکر نکنید گونۀ خاصی از بشر هستید که تنها برای شما همه چیز محقق نشده و دنیا به آخر رسیده! این را درحالی می‌گوید که بارها از وضعیت سخت اقتصادی و پدری که تنها با حقوق ناچیزی زندگی می‌کند برایم گفته است. حرف‌هایش از شکم‌سیری نیست. آن روز می‌گفت؛ فارغ از بحث‌های سیاسی و اینکه چه کسی مسبب این مشکلات است، چه چیزی امید را ایجاد می‌کند؟ یعنی اگر فرض کنیم هیچکس هیچ قصوری در این قضایا نداشته و یکهو از آسمان سنگی افتاده و کشوری را با خاک یکسان کرده، امید در دست چه کسی‌ست؟ و خب گفته بودم که مقید به دین هم نیست و اصلا نمی‌دانم قبولش دارد یا نه. می‌گفت من فکر می‌کنم امید، همیشه از عالَم دیگر می‌آید! ظاهرش را که می‌ببینی، نسلی از بین می‌رود، زندگی تباه می‌شود، خیلی چیزها قابل جبران نیست و تا دلت بخواهد، تاریخ پر است از صفحات سیاه. پس چرا امید؟ می‌گفت من فکر می‌کنم مذهبی‌ها همیشه امیدوارترند. زندگی تنها با باور به دنیایی دیگر قابل تحمل است. نگاهش برایم تازه بود. بیشتر آن که این را از زبان اویی می‌شنیدم که از بیرون به ماجرا نگاه می‌کرد. ذهنم می‌پرد به جایی دیگر. به تصورِ ساخته شده از مذهب. به اینکه سال‌‌ها دین، عامل غصه بوده و رهایی از آن، آزادی و نشاط. به نماد غم که روضه است و نماد شادی که موسیقی. به اینکه دین‌‌دارها دل‌‌مُرده و خمود بوده‌اند و غیرِ آن‌ها سرزنده. در بی‌غمی و رفاه، خوش بودن هنر نیست. در شرایطی سخت؛ بلایی که دست ما نبوده، جنگی که ناخواسته تحمیل شده، فقری که به هردلیلی دامن‌مان را گرفته، کدام گروه زنده‌ترند؟ کدام تعریف از نشاط درست است؟ نشاطی که نمودش تنها در ظاهر است با درونی تهی، یا آن بهجت خاطری که درونی‌ست و عمیق؟ نشاطی که تحمیلی و وابسته به شرایط و محیط است یا فرحی غیروابسته و همیشگی؟ نگاه به اطراف می‌کنم. انسان‌ها هرچه شادی‌هایشان ظاهری‌تر، از همه ناامیدتر. دنیا برایشان سیاه‌تر. همه چیز برایشان تمام شده و بوی ناامیدی از کلماتشان پیداتر. شادی‌ها، عمری چماقی بود برای کوبیدن بر سر دین و مذهب که مانع آن است، ولی چرا امروزی که دنیا به همۀ ما سخت گرفته و با هیچکس برادری ندارد، باز هم دین‌دارها امیدوارترند؟ از چارچوب‌های سیاسی بیرون بیایید. صد سال قبل که دعواهای امروز نبود‌. چه چیزی می‌توانست بشری که هرلحظه همه چیزش در معرض تهدیدهای مختلف و غیرمنتظره است را دل‌گرم کند؟ گیرم که نسلی را هم اصلاح کردی و کشوری هم آباد شد، با رسیدن مرگت چه می‌کنی! البته من شرم می‌کنم خود را داخل دستۀ دیگر بدانم، آن هم در حالی که نمونه‌ای چون مردم غزه جلوی چشمانمان است. اصلا اینجا نه، من و امثال من نه، هزاران کیلومتر دورتر، در جنگی که مردم آن سرزمین نخواسته‌اند، حالا هم کاری از دستشان برنمی‌آید و هر روز داغی جدید از یک عزیز می‌بینند، به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، در آن خاک، چه کسی امیدوار است؟ فکر می‌کنم جواب واضح است؛ امیدِ ما، وابسته به ایمان ماست. یعنی «ما به قدری که ناامیدیم، کافریم!»*


* عین صاد.
+ دردمندی و دغدغه‌مندی، مسئله‌ای جدا از امیدواری است. انسان می‌تواند در عین اینکه امیدوار است و فرح درونی دارد، بیش از همه دردمند، دلسوز و دغدغه‌مند به متعالی‌ترین دردها باشد. نکته مهمی که لطفا خلطش نکنید!
+ بخشی در منوی وبلاگ اضافه شده که خواندن نکاتش لازم است.

922*

1404/10/30 | 12:20
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

921

1404/10/29 | 22:33

ماجرای امتحانات هم دیگر زیادی لوث شده. آنقدر عقب انداختند و برنامه را تغییر دادند که دیگر نمی‌فهمیم چه می‌کنیم. یک ماهی می‌شود از دانشگاه فاصله گرفته‌ام. با درس غریبگی می‌کنم. امروز به یار می‌گفتم باید برای حجم عظیمِ درس‌های فردا، جایزه‌ای تعیین کنم تا بیشتر ترغیب شوم. گفت آن پازل هزارتکه‌ای که دوست داشتی را شرط بگذار. بعد دیدم برای یک روز زیاد است. قرار شد اگر با این بلبشو، معدل این ترم را هم بالای نوزده نگه داشتم، پازل را به خودم هدیه بدهم. هرچند با اتفاقات اخیر، گاهی می‌نشینم و بیشتر به اهدافم فکر می‌کنم. قرار بود برای پذیرش ارشد با استعداد درخشان درخواست بدهم و خب ترم بعد وقتش است. ولی حالا، نمی‌دانم واقعا ارشد خواندنم در چنین برهه‌ای ضرورت دارد؟ یا کارهای مهم‌تری برای انجام هست؟

دال می‌گفت باید برای فتنه‌های آینده که احتمالا شدیدتر و سخت‌تر هستند آماده شویم. میم پرسید از این سخت‌تر؟ که خب بله! اگر جایی که الان در تاریخ ایستاده‌ایم پایانِ زمان باشد، که لازم نیست من بگویم هست، رفته رفته همه چیز شدیدتر خواهد شد. گفتم از مرگ نمی‌ترسم، فقط امیدوارم اگر جایی قرار است کشته شوم، در یک لحظه کارم را تمام کنند. خدا برای هیچکس زجرکش شدن نخواهد.

920

1404/10/28 | 23:40

صدا را از میان درِ اتاق و تلویزیونی که در پذیرایی روشن است می‌شنوم. خوشحالم. برای این صدا. برای همین که هرچند کوچک اما، در اینکه این مرد بزرگ، بتواند سرش را بالا بگیرد و با افتخار از مردمی بگوید که کمر فتنه را شکستند، سهیم بوده‌ام.

گفته بودم دوباره با آن استاد اهل تسنن صحبت کردم؟ از ماجرا چند هفته‌ای گذشته است. در ادامۀ همان جریان، ایشان را در محیط دانشگاه که دیدم گفتم استاد، بابت آن روز فکرم خیلی درگیر است که مبادا ناخواسته در لحن صحبت‌ها، به شما بی‌احترامی شده باشد و اگر طی بحث چنین حسی منتقل شده حلال کنید و این‌ها. فکر می‌کنید چه جواب دادند؟ اینکه نه ایرادی ندارد، حالا هزار و چهارصد سال پیش اتفاقی افتاده و تمام شده رفته، الان دیگر مهم نیست چه بوده! دنیا دارد پیشرفت می‌کند و ملت دارند به مریخ می‌روند و فلان. چون نمی‌خواستم بحث دیگری را شروع کنم، با بله بله گفتن و چند تشکر رفتم. ولی متوجه شدم واقعا استاد اصل بحث را متوجه نشده بود. و بیشتر برایم مشخص شد که از چه زاویه‌ای به نظراتم نگاه می‌کرد و پیش‌فرض‌های ذهنی‌اش را ادامه می‌داد. در طول صحبت‌ها یک کلمه که بشود حتی با چندین واسطه به اختلاف شیعه و سنی ربطش داد وجود نداشت و همه چیز از نسبیت و قطعیت بود. حتی به آن صورت از دین هم حرفی زده نشد. نمی‌دانم چطور چنین چیزی قابل نتیجه‌گیری بود. شما از این جمله برداشت دیگری دارید؟ به هرحال، خوب شد وقت بیشتری برای صحبت نگذاشتم.  

قرآنم کهنه شده است. همان قرآنی که یار، پیش از جواب بله و در حین خواستگاری به نیت هدیه به من خریده بود. حالا گوشه‌هایش پوست‌پوست شده و رنگ باخته. فکر می‌‌کردم بدهم لبه‌هایش را محافظ‌ فلزی بزنند. ولی مامان می‌گوید نه، قرآنِ خانه باید کهنه باشد. قرآنی که کهنه باشد نشان می‌دهد خوانده شده. منکه خیلی اهلش نیستم اما، راست می‌گوید.

همان‌قدری که شلوغی بیان خوشحال کننده است، حضور از سر ناچاری و احتمالا غیب شدن خیلی‌ها با وصل شدن اینترنت هم ناراحتم می‌کند. راستش را بگویم این مدل حضور را دوست ندارم. بوی بی‌معرفتی می‌دهد! اینجا خانۀ خیلی از ماست. خیلی‌هایمان دیگر حق همسایگی به گردن یکدیگر داریم. اگر هستید، بمانید و بنویسید لطفا.

بیان هم که به پت‌پت افتاده و هر چند روز یکبار ما را تا مرز سکتۀ ریزی می‌برد. امروز برای چندین ساعت پنل مدیریت بالا نمی‌آمد. این همه اصرار که بمانید، امیدوارم بیان با پریدنش همه را نپراند!