274

قبلا واسم سوال بود؛

اینایی که یکی دو ساعت پشت تلفن با نامزدشون صحبت میکنن

دقیقا چی میگن که انقد طول می‌کشه؟

اما الان،

بازم واسم سواله :|

.

› بیشتر از یه ربع که همش باید بگی دیگه چه خبر:/

1397/05/27 | 00:43

موقت 02

ماه ها گذشت و سال رسید به اواسط تیرماه، که مادر مستر دوباره تماس گرفتند و این بار اجازه خواستند تا به همراه پسرشان رسما بیایند منزل برای خواستگاری. نظرشان این بود که اول دختر و پسر صحبت کوتاهی باهم بکنند و اگر کلیت معیارهایشان باهم جفت و جور بود آنوقت برویم سراغ مراحل بعدی. ما هم که خب تا به آن لحظه هیچ خواستگاری را برای اولین دیدار به منزل راه نداده بودیم و دیدار و صحبت ها همگی در خارج از منزل بود، این بار هم قصد راه دادن ایشان را نداشتیم، اما به واسطه همان آشناییت قدیمی، ناچارا پذیرفتیم. قرار بود خانواده مستر حدود ساعت چهار عصر از مشهد حرکت کنند تا هشت شب برسند اینجا. آن شب، من مثل همیشه، با خیالی راحت و کاملا آماده سوالات را آوردم و چندتا از مهم هایش را درون دفترچه نوشتم و در اتاقی که قرار بود باهم صحبت کنیم قرار دادم. 

ساعت هشت شب شد که تماس گرفتند و گفتند کمی دیرتر حرکت کرده ایم و یک ساعت دیگر می رسیم. اما یک ساعت هم گذشت و خبری از ایشان نشد. ساعتِ نه شد ده، ده شد یازده و یازده شد دوازده اما مستری نیامد! و خب از آنجایی که هیچوقت آغازگر تماس، خانواده دختر نیست مجبور بودیم با همان حالت آماده و لباس میهمانی بنشینیم و منتظر بمانیم. نیم ساعت از نیمه شب که گذشت طاقتم طاق شد و بیخیال خواستگاری و هرچیز دیگر لباس راحتی پوشیدم و دست و صورتم را شستم و برای خواب آماده شدم که دقیقا همان موقع زنگ در به صدا درآمد و مستر و خانواده از راه رسیدند :| آشناییت قدیمی مان با خانواده مستر بود که باعث میشد از همان جلوی در برشان نگردانیم! (بحث خواستگار با باقی میهمان ها یک فرق هایی دارد به هرحال) خلاصه آمدند و نشستند و ما هم رفتیم تا پروژه ی پوشیدن و آراستن را با کلافگی از نو کلید بزنیم! 

در اتاق روی صندلی نشسته بودم و یک ربع که از صحبت خانواده ها درباره آب و هوا گذشت، گفتند که من هم بیایم. و نمیدانم آن منِ محکم و پرادعا که هیچ ترس و استرسی در این مواقع نداشت، چطور شد که پاهایش به وضوع میلرزید و انگار قلبش در دهان می کوبید! کمی صبر کردم تا حالم سرجایش بیاید و بعد بروم اما انگار نه انگار. آنقدری این صبر طول کشید که دو مرتبه دیگر هم مادر دنبالم آمد تا توانستم اولین قدم را به سمت پذیرایی بردارم. سلامی بلند کردم تا متوجه حضورم شوند. با مادر مستر روبوسی کردم و بعد هم نشستم کنار ایشان که آن طرفش هم مستر بود. بدون مقدمه مادر مستر از پدرم اجازه گرفتند که من و مستر صحبت هایمان را بکنیم. پدر که موافقت کرد گفتند پس بلند شویم. حواسم بود که نه باید زودتر از مستر بلند شوم، نه جلوتر از او حرکت کنم و نه وقتی که وارد اتاق شدیم به در دست بزنم و بگذارم یا خودش برگردد و در را ببندد یا هم کسی از خانواده ها. اما هنوز نشسته بودیم و چون مادر مستر به شدت به اینکه در حین رانندگی نباید حتی آب خورد معتقد هستند و پسرشان را چندین ساعت گرسنه و تشنه تا اینجا کشانده بودند، منتظر بودیم تا مسترخان چایی شان را تمام کنند.

چایی تمام شد و مستر رفتند سمت اتاق و من هم پشت سر ایشان. نشستند کنار کتابخانه و من هم جایم را در مقابل ایشان با بیشترین فاصله ممکن انتخاب کردم و نشستم. چند ثانیه بعد بلند شدم تا دفترچه سوالات را از میان کتاب ها بردارم و بعد بنشینم. صحبت ها با تعارف به اینکه اول شما بفرمایید شروع شد و مستر بسم الله الرحمن الرحیم ای بر لب آورد و گفت: اول از همه خودتان را به طور کلی معرفی کنید. و هنوز هم نمیدانم چرا با همان یک جمله، همه ی ابهت هو مورو فروریخت..

ادامه دارد..

1397/05/26 | 10:28

273

تخصص زیادی پیدا کردم

در زمینه تراشیدن استرس

برا خودم

.

› عادت خیلی مزخرفیه.

› چاره لازمیم..

1397/05/25 | 23:53

موقت 01

بسم اللـه

بهمن ماه پارسال بود که با خانواده بار و بندیل مختصری جمع کردیم و راهی خانه ای در نزدیکی محل کار پدرم شدیم. و منی که طبق معمول حتی برای اقامتی یک روزه در آن محل حداقل یکی دو دست لباس مناسب بیرون برمیداشتم و این امر استثنائی هم نداشت، این مرتبه با این توجیه که همیشه هشتاد درصد مانتو و روسری های حمل شده، بلا استفاده برمیگردند، بی هیچ وسیله ای فقط خودم و خودم در ماشین نشستم و رفتیم. یادم هست که آن روز از دنده ی چپ بلند شده بودم و حوصله هیچ کاری را هم نداشتم. کل روز با بیکاری گذشت تا اینکه شب شد و مادر مستر (فعلا اسم مستعار دیگری برای ایشان به ذهنمان خطور نمی کند!) که ارتباط دوستی خیلی قدیمی و البته دوری بین اقوام ما و اقوام آن ها بود تماس گرفتند که منزل هستید بعد چند وقت سری به شما بزنیم؟ و خب گفتیم خیر و ما فلان جاییم که از قضا آن ها هم در همان فلان جا بودند! و خیلی زود در پشت در ظاهر شدند. ما هم که آن روز حتی با خودمان هم لج کرده بودیم با مانتو شلوار و مقعنه! مشکی و البته چادر مشکی و صورتی درب و داغان، فقط به قصد اعلام سلام مختصری در پذیرایی حاضر شدیم که دیدیم مستر هستند و مادر و خاله شان. اینکه چرا فقط مادر و خاله ایشان نیامده بودند و پسر جوان خودشان که حتی سرش را از زمین بلند نمیکرد را همراه خودشان آورده بودند قضیه را مشکوک میکرد اما بی حوصلگی بنده در آن روز به قدری اعصاب همه را بهم ریخته بود که هیچکس بو دار بودن قضیه را درک نکرد.

ساعت ده و نیم بود که بعد از کلی صحبت متفرقه، گفتند پسرشان باید چند کار ثبت نامی برای دانشگاهش انجام دهد و خلاصه ایشان لپ تاب به دست رفتند به اتاقی تا با تمرکز کافی ثبت نام کنند. که خب کار ده دقیقه ای مستر نه نیم ساعت، نه یک ساعت، نه دو ساعت، که سه ساعت طول کشید و داد همه را در آورد. چشم هایمان شده بود قد عدس و به سختی با حرف زدن از هر دری خودمان را بیدار نگه داشته بودیم که مستر از در خارج شدند و گفتند که اطلاعاتم در گوشی بود و گوشی خاموش شد و گویا بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خودشان برای درخواست شارژر آمده بودند! :| (گویا چون از طرف ایشان قضیه مشخص بود، در واقع از روی حجب و حیا مایل نبودند زیادی در جمعی که بنده هستم باشند) خلاصه آن شب تمام شد و ایشان رفتند و من هم تا دلتان بخواهد از کندی این پسر و اینکه مگر یه ثبت نام چقدر کار دارد و اگر به من میسپرد یک ربعه تمامش کرده بودم و الاف شدیم و مردم از خستگی و مشتقات این ها گفتم و گفتم و گوش خانواده را از گلایه از پسر جوان پر کردم! (البته بعد ها که حالمان سرجایش آمد فهمیدیم در همان شب بخشی از دل ما رفته بود و ما هم که از بی خبران عالم..)

فردای همان روز، مادر مستر زنگ زدند تا اجازه بگیرند برای امر خیر که به واقع به هیچ وجه انتظارش را نداشتیم. (خصوصا با شکل و قیافه ای که من جلویشان ظاهر شدم؛ چون میتی از گور برخواسته!:|) درخواستشان را برای مدتی به دلیل تحصیل بنده حواله دادیم به چند ماه بعد.

و ماه ها گذشت..

ادامه دارد..

1397/05/24 | 00:32

272

به جبران نبودنای این مدت

ان‌شاءالله فلش‌بک میزنیم و شرح ماجرای اخیر از ابتدا

.

› بزنیم نزنیم؟

1397/05/23 | 20:30

271

- دوست دارید بریم کدوم صحن؟

+ نمیدونم.

- پس بریم گوهرشاد.

+ بریم.

.

› اولین مکالمه بعد از عقدمون :)

› امروز، حرم :)

1397/05/22 | 11:10

270

به عنوان بزرگ‌ترین ترس مادی‌م
می‌تونم به ترس از فضای گودال طورِ سیاهی که انتهاش نامعلومه اشاره کنم!
خصوصا گودال آبی.
.
› فوبیاش انقده شدیده که عکسشم نمی‌تونم ببینم!
1397/05/09 | 07:07

269

واسه یه چیزی دعا می‌کنید برام؟ 

.

› همین الان جدی :(

1397/05/06 | 23:19

268

گریه بوَد برای تو

خمس و زکات دیده‌ام..

.

› این غم به صد ادله‌ی محکم مقدس است..

1397/05/06 | 23:14

267

کاش بشه از کلاس فردا معافم کنن.

واقعا هیچ‌جوره براش کشش ندارم.

.

› نه جسمی، نه روحی.

1397/05/05 | 23:49

266

«عشق یعنی میخوایش ولی نمیدونی چرا،

دوسش داری ولی نمیدونی چرا..»*

.

› در کمال احترام قبول ندارم.

› عشق اگه دو سر داشته باشه، یه سرش به دل وصله، سر دیگه‌ش به عقل.

› *مشکل این سریالا اینه که اکثرا تو عالم رویاست.

1397/05/04 | 12:38

265

میگه

اگه محرم نامحرم

یا تفاوت بین خانم‌ها و آقایون

وجود نداشت،

بازم حجاب لازم بود؟!

.

› ؟!

1397/05/04 | 01:42

264

اگه میخواید انقلابی روشنفکر باشید

انقدی روشن نشید، که انقلابی‌گری‌تون فیوز بپرونه!

.

› میگه به ما چه مربوطه که وضعیت مالی و خرج و مخارج مسئولین کشور چطوره،

چرا تو زندگی خصوصی مردم دخالت می‌کنید؟ :|

› بپا عقب عقب که میری از اون ور بوم نیفتی!

1397/05/04 | 01:13

263

با صدای بلند و همراه با فریاد:

شما میخواین منو به زور وادار به اینکار کنید، اصلا براتون مهم نیست من چی میخوام، همه‌تون بی‌انصافید، اصلا به فکرم نیستین، شده بپرسین خواسته‌ی من چیه؟؟ نه! فقط هی میگین این کارو بکن، اون کارو نکن! من زیر بار نمیرم، مگه زوره؟؟ میخواین منم بشم مثل خودتون؟؟ من نمیخوام مثل شما شم! من هرگز مثل شما نمیشم، ترجیح میدم بمیرم تا مثل شما باشم!

.

› دیالوگ دختری با مادرش تو یکی از انیمیشن‌های تلویزیونی، که از این نمونه‌‌های سرکشی بسیاره..

› بعد میگن چرا بچه‌های حالا احترام به بزرگتر سرشون نمیشه.

› با اینا باید سرشون شه؟

1397/05/02 | 23:54

در آمریکا چه گذشت.. (1)

پس از ورود کلمب به قاره‌ی آمریکا؛

کلمب در خاطراتش نوشته است:«همین که به اولین جزیره سرزمین جدید رسیدم، عده‌ای از بومیان را اسیر کردم تا قدرتم را به آنان نشان دهم.» او و یارانش همه‌ی بومیان بالای 15 سال جزیره‌ی کیکائو در آمریکای مرکزی را مجبور کردند تا هر سه ماه، مقداری طلا جمع‌آوری کرده و به کلمب تحویل بدهند و به جای آن حلقه‌ای مسی به گردنشان آویزان کنند. آنگاه هر سرخ پوست بالای 15 سالی که گردنش فاقد حلقه‌ی مسی بود را جریمه‌ می‌کردند. به این طریق که یک دستش را قطع می‌کردند تا از خون‌ریزی بمیرد. 

آن‌ها از روش‌هایی مانند آنچه در فوریه‌ی 1643 در منهتن جنوبی به ذهن برخی از نظامیان اروپایی رسید برای برخورد با سرخ پوستان استفاده می‌کردند. مانند: قطعه قطعه کردن فرزندان شیرخوار با شمشیر و در آتش انداختن آن‌ها مقابل چشمان مادرانشان و یا انداختن زنده بچه‌ها به رودخانه که در این صورت اگر مادری برای نجات فرزندش به رودخانه می‌رفت، نظامیان مانع خروج مادر از آب می‌شدند تا او هم با فرزندش در آب غرق شوند.

بدین ترتیب، کورتز که از پیروان کلمب بود، در سال 1519 با هفتصد نفر از یاراتش، به مناطق میانی آمریکا قدم گذاشت در حالی که جمعیت بومیان آن منطقه به 25 میلیون نفر می‌رسید. آن‌ها موفق شدند یک قرن بعد (1605) جمعیت بومیان آن منطقه را به یک میلیون نفر کاهش دهند. و طی یک قرن پس از ورود اروپایی‌ها به قاره‌ی آمریکا، 75 میلیون سرخ‌پوست، جای خود را به 240 هزار مهاجر اروپایی دادند.

1397/05/02 | 17:24

262

سه سالشه بهش میگم:

- دلم درد می‌کنه

+ خب برو بخواب

- مگه الان شبه بخوابم؟

+ خب برو قوقوله بخواب!

.

› قیلوله :)))

1397/05/02 | 11:26

261

موهاتو افشون کن و بیا باز دلو پریشون کن و برو..

.

› کلیک

› :)))

1397/05/02 | 00:06

260

میگه اگه کسی واسه یه ویژگی ازت تعریف کرد
و تو اونطوری نبودی که اون شخص فکر میکرد
زیادی سعی نکن بهش بفهمونی که اینطور نیست
.
› جاش تلاش کن تصورش رو به حقیقت مبدل کنی :)
› بحث تواضع و اینا فرق داره.
1397/05/01 | 23:05

259

Donald Trump:

..Or you will suffer consequences

the likes of which few throughout history have ever suffered before..

.

› The cat dreams of mice :)))

1397/05/01 | 21:14

258

پلیس فتا لازمه یه دست بکشه رو سر باقی ادارات!

.

› از بس که محترمانه و کامل جواب میدن.

› هر وقت کارم بهشون افتاده.

1397/05/01 | 13:02

257

یا طرف زیادی بی‌دقت بود
یام همین
.
› آخه " کلاس چندمی عمو؟"! :|
1397/04/31 | 14:40

256

به بچه‌های مردم که محبت می‌کنید
محبتتون انقدی زیاد نشه که از ابراز محبت مادرش جلو بزنه.
و بچه بیشتر از مادر، جذب شما شه!
.
› رتبه اول ابراز علاقه، همیشه باید از آنِ مادر باشه. 
› خصوصا که بچه از شما همون یه محبت رو می‌بینه، اما از مادر هم محبت و هم تربیت.
› مسئله خود علاقه نیست، ابراز اونه.
1397/04/31 | 13:40

255

دلم میخواد حرف بزنم اینجا.

حرفم زیاده،

ولی جملات ذهنم پراکنده‌ست :(

1397/04/31 | 00:43

254

حالا خودتون می‌دونید جلو پسربچه‌هاتون چطور بگردید
ولی بعد که به سن ازدواج رسید 
اگه گفت میخوام اندام دختره شبیه مادرم باشه
تعجب نکنید.
.
› دیدم که میگم.
› فاجعه‌ست میدونم. 
› اما بعضی چیزا رو نمیشه رک نگفت.
1397/04/30 | 20:11

253

هرقدر تکاپو واسه اشتراک گذاریِ شادی‌ها بیشتر،
انسانی غمگین‌تر..
.

› بارها به عینه دیدم.
› امروز تو پشت‌صحنه‌ی یه پست اینستاگرامی شاد بودم. واسه یکی دیگه.
› باید می‌دیدید..
1397/04/30 | 00:37
هیچ اگر سایه پذیرد،
ما همان سایه‌ی هیچیم..
طراح قالب: عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان |