نوشتن به قد و قوارهام نمیخورد، ولی اگر فشردن دکمههای کیبورد و سرهم کردن لغات منظور باشد، ده یازده سالی میشود کم و بیش سرم با آن گرم است. اوایلِ دبیرستان بودم که یکی از دوستانم گفت وبلاگ زدهاست. آن زمان هم مانند حالا کسی نمیدانست وبلاگ چیست! آدرسش را روی کاغذی نوشت و به دستمان داد. به خانه آمدم. حروف انگلیسی روی برگه را تک به تک در آدرسبار اکسپلور نوشتم و اینتر را زدم. با صفحهای که باز شد، برگ نویی از زیست اجتماعی و فکری هم برایم ورق خورد. به وبلاگنویسان پیوستم. اسم اولین وبلاگم را به خاطر ندارم. در بلاگفا بود. با تمی سفید، آبی و صورتی. شاید روشنا یا یکچنین چیزی. چند سالی گذشت. در کوچ گروهی به بیان آمدیم. اسمش شد چهارحرفی. بعد پرسه در خیال، ذاهب و شاید یکی دوتای دیگر! و حالا من همانم. دختری که روزهای دبیرستان و کنکورش را اینجا زیسته و نمیتواند دل بکَند. حالا فقط کمی بزرگ شدهاست. گهگداری میتواند زندگی را بچرخاند. ازدواج کرده، خانهداری میکند، درس میخواند، معلم است، با مشکلات سر و کله میزند و بیش از حد فکر میکند. و هومورو آخرین قدمگاهیست که از سال ۹۷ ریشهاش را به این خانه گره زدهاست.
آخرین ویرایش: دیماه چهارصد و چهار
چند نکته:
› نظر گذاشتنم در وب شما و یا دنبال کردنتان، به معنای انتظارِ متقابلِ من برای نظر یا فالوبک شما نیست. راحت باشید. البته امیدوارم برعکسش هم قابل درک باشد ;)
› با عرض پوزش و احترام، پستهای رمزدار، یادداشتهای شخصی هستند که رمزشان ارسال نمیشود و معمولا در عنوان این پستها یک ستاره گذاشته شده، به این دلیل که اگر پستی با این عنوان در پنل مدیریت شما روشن شد، زحمتِ آمدن تا به اینجا را نکشید و اذیت نشوید.
› بابت وقتی که در این وبلاگ میگذارید حلالم کنید. وگرنه وقت نگذارید که حلال نمیکنم :))