914
خواهر کوچکتر سوالات عجیب و غریبی میپرسد. در سن او که بودم، یعنی ده سال، پیچیدهترین سوالی که داشتم این بود که خدا چیست؟ البته که پیچیده است، ولی عجیب نه. حداقل در این سن سوال پرتکراری است. یا نهایتا مینشستم و به مفهوم ابدیت فکر میکردم و غرق میشدم. در خانۀ مادرم بودم. میآید کنارم مینشیند. میگوید من چند سوال دارم. میگویم بپرس. میگوید وقتی ما در خواب هستیم متوجه نمیشویم که در خوابیم درست است؟ تایید میکنم. میگوید خب از کجا معلوم الان در خواب نباشیم؟ جا میخورم. میگویم چه شد که به این فکر کردی؟ میگوید هیچی، قبل خواب به ذهنم آمد. اول پرسیدم نظر خودت چیست و کمی که صحبت کردیم سعی کردم جواب قابل درکی بدهم. مثلا اینکه ما در خواب درد جسمی را احساس نمیکنیم، نیشگونی گرفتم و گفتم ولی تو این را حس کردی نه؟ پس خواب نیستی. تایید کرد و به سوال بعدی رفت؛ اگر زمین گرد است، چرا جایی که رویش راه میرویم صاف است؟ خب سوال آسانتری بود. گفتم یک مورچه را تصور کن که روی یک بالون بزرگ ایستاده، وقتی راه میرود به نظرش زیر پایش گرد است یا صاف؟ تایید میکند که صاف. میگویم ما هم همینطوریم، ما خیلی کوچکیم و زمین خیلی بزرگ و انقدری انحنای زمین کم است که احساسش نمیکنیم. میگویم خب سوال بعد. میپرسد اینکه میگویند زمان مشکلات را حل میکند، یعنی چه طور مشکلاتی را؟ میگویم نظر خودت چیست؟ میگوید خب برای اینکه نظرم را بگویم اول باید بدانم زمان دقیقا چیست! خندهام میگیرد. میگویم نیموجب بچه! انیشتین موهایش را در راه فهم این سوال سفید کرد حالا تو از من میپرسی؟ جدیتر میپرسد خب واقعا یعنی چه؟ گفتم ببین تعریف زمان سخت است. شاید هم دقیقا نشود تعریف کرد. ولی شاید بهترین تعریف برای زمان، همان تغییر باشد. حداقل از نظر ما. مثلا وقتی زمان میگذرد من بزرگتر میشوم، این گیاه رشد میکند، این ماشین از یک خیابان به خیابان دیگر میرسد. یا این غذا فاسد میشود. هر چیزی که زمان دارد، تغییر دارد. به فکر فرو میرود. کمی بیشتر حرف میزنیم و خودش به این نتیجه میرسد که زمان مشکلات را حل میکند یعنی ما تغییر و عادت میکنیم. سوالاتش تمام میشود و مرا در بهت میگذارد و میرود. به مادرم میگویم این بچه استعداد فلسفه خواندن دارد. او شبیهترین فرد به من در ظاهر، علاقه و استعداد است. ولی اعتراف میکنم در این زمینه احتمالا دست مرا از پشت خواهد بست!
به رسم معمول، شب قبل از راهپیمایی در خانه مادر جمع بودیم برای ساخت پلاکارد. معمولا یک بیت شعر انتخاب میشود که یک مصرع را خواهرم و مصرع بعد را من میگیرم. در فکر بودیم که چه بیتی برای این شرایط مناسب است که هم خشونت را محکوم کند، هم اعتراض را در دلش داشته باشد و هم امید را. اینترنت هم که قطع بود و نمیشد هیچ جستجویی کرد. نهایتا این بیت از میلاد عرفانپور خاطرم آمد:
«او با دَمِ تیغ آمده، ما با دلِ تنگ / ما شیشۀ عطریم، بکوبید به سنگ.»
- 04/10/22

چه جالب!
و چه پاسخهای خوبی...
فکر کنم خواهر عزیزتون منبعد همه سئوالها رو از شما بپرسد :)