923 امید، این زیبای نامیرا
سین، طورِ جالبی به برخی اتفاقات نگاه میکند. احتمالا در خیلی از باورها، زوایهای بیش از نود، و کمتر از صد و هشتاد درجه با یکدیگر داریم! اینکه قطعیتش را نمیدانم و احتمال میدهم، برای این است که هردویمان اهل کنکاش نیستیم و تاکیدمان روی اشتراکات است. حدودش را هم در لابهلای صحبتهای ناگزیر این روزها فهمیدهام. این را میگفتم که طور جالبی نگاه میکند. مثلا اینکه هر انسانی در دورهای از تاریخ، گرفتار بحران بوده. و اینکه ما با برخی امکانات رفاهی نسبی، این را به فراموشی سپردهایم چیزی را عوض نمیکند. مشکلات بشر همیشه همینها بوده. جنگ، قحطی، بیماری، فقر، بردگی، استعمار، ظلم، کشتار جمعی و خیلی چیزهای دیگر. دیگران یک طور و ما هم اینطور. البته این را از باب انفعال نمیگوید. باور دینی خاصی هم ندارد که بشود به آن ربطش داد. اصولا نه این طرفی است و نه آن طرفی. بیشتر برای اینکه خودتان را جمع کنید و فکر نکنید گونۀ خاصی از بشر هستید که تنها برای شما همه چیز محقق نشده و دنیا به آخر رسیده! این را درحالی میگوید که بارها از وضعیت سخت اقتصادی و پدری که تنها با حقوق ناچیزی زندگی میکند برایم گفته است. حرفهایش از شکمسیری نیست. آن روز میگفت؛ فارغ از بحثهای سیاسی و اینکه چه کسی مسبب این مشکلات است، چه چیزی امید را ایجاد میکند؟ یعنی اگر فرض کنیم هیچکس هیچ قصوری در این قضایا نداشته و یکهو از آسمان سنگی افتاده و کشوری را با خاک یکسان کرده، امید در دست چه کسیست؟ و خب گفته بودم که مقید به دین هم نیست و اصلا نمیدانم قبولش دارد یا نه. میگفت من فکر میکنم امید، همیشه از عالَم دیگر میآید! ظاهرش را که میببینی، نسلی از بین میرود، زندگی تباه میشود، خیلی چیزها قابل جبران نیست و تا دلت بخواهد، تاریخ پر است از صفحات سیاه. پس چرا امید؟ میگفت من فکر میکنم مذهبیها همیشه امیدوارترند. زندگی تنها با باور به دنیایی دیگر قابل تحمل است. نگاهش برایم تازه بود. بیشتر آن که این را از زبان اویی میشنیدم که از بیرون به ماجرا نگاه میکرد. ذهنم میپرد به جایی دیگر. به تصورِ ساخته شده از مذهب. به اینکه سالها دین، عامل غصه بوده و رهایی از آن، آزادی و نشاط. به نماد غم که روضه است و نماد شادی که موسیقی. به اینکه دیندارها دلمُرده و خمود بودهاند و غیرِ آنها سرزنده. در بیغمی و رفاه، خوش بودن هنر نیست. در شرایطی سخت؛ بلایی که دست ما نبوده، جنگی که ناخواسته تحمیل شده، فقری که به هردلیلی دامنمان را گرفته، کدام گروه زندهترند؟ کدام تعریف از نشاط درست است؟ نشاطی که نمودش تنها در ظاهر است با درونی تهی، یا آن بهجت خاطری که درونیست و عمیق؟ نشاطی که تحمیلی و وابسته به شرایط و محیط است یا فرحی غیروابسته و همیشگی؟ نگاه به اطراف میکنم. انسانها هرچه شادیهایشان ظاهریتر، از همه ناامیدتر. دنیا برایشان سیاهتر. همه چیز برایشان تمام شده و بوی ناامیدی از کلماتشان پیداتر. شادیها، عمری چماقی بود برای کوبیدن بر سر دین و مذهب که مانع آن است، ولی چرا امروزی که دنیا به همۀ ما سخت گرفته و با هیچکس برادری ندارد، باز هم دیندارها امیدوارترند؟ از چارچوبهای سیاسی بیرون بیایید. صد سال قبل که دعواهای امروز نبود. چه چیزی میتوانست بشری که هرلحظه همه چیزش در معرض تهدیدهای مختلف و غیرمنتظره است را دلگرم کند؟ گیرم که نسلی را هم اصلاح کردی و کشوری هم آباد شد، با رسیدن مرگت چه میکنی! البته من شرم میکنم خود را داخل دستۀ دیگر بدانم، آن هم در حالی که نمونهای چون مردم غزه جلوی چشمانمان است. اصلا اینجا نه، من و امثال من نه، هزاران کیلومتر دورتر، در جنگی که مردم آن سرزمین نخواستهاند، حالا هم کاری از دستشان برنمیآید و هر روز داغی جدید از یک عزیز میبینند، به وحشیانهترین شکل ممکن، در آن خاک، چه کسی امیدوار است؟ فکر میکنم جواب واضح است؛ امیدِ ما، وابسته به ایمان ماست. یعنی «ما به قدری که ناامیدیم، کافریم!»*
- 04/11/01
استقاده کردم ممنون.