میدانم زیاد است؛ ممنون از اینکه میخوانید و ما را از نوشتن پشیمان نمیکنید! :)
بحث کردن را ولو مفید برای مدت زیادی ترک کردهام. نه که نخواهم یا وظیفه نباشد، اعصابم نمیکشد، بیش از مقدار لازم درگیرش میشوم و هیجانات ناشی از آن میشود زخم روحی و جسمی. استادی داریم در دانشگاه، در اولین واحدی که با او داشتیم توجهم را جلب کرد. در برخورد خوشمشرب، حرفهای اعتقادی در میان کلامش پیدا و مقید به نماز بود. آشنایی با او درمیان اساتید دیگری که در بلاد کفرِ رشتهٔ ما وجود دارند، مانند یافتن یک دُر به نظر میرسید. توصیههای اخلاقی پای ثابت کلاسهایش بود و یکطورهایی نماد استاد مذهبی در میان اساتید گروه. تصورم همچنان در فضای "بالاخره یک استاد خوب پیدا کردم" میچرخید. (و خب منظورم خوبِ فکریاست و نه علمی.) تا اینکه در برخی جلسات حرفهایش رنگ و بوی عجیبی به خود گرفت. از پیشرفت جوامع غربی مثال میزد و عقبماندگی جوامع سنتی. نه یکی، نه دوتا، بارها. یا میگفت در آمریکا که زندگیمیکرده، اینجا مسجد بوده و بیست متر آنطرفترش هم کاباره و همه هم خوش و خرم زندگی میکردهاند! دیگر بو برده بودم این گرد، گردو نیست. اما بروز نمیدادم، در بحثها شرکت نمیکردم و در واقع دلیل شخصی داشتم. اما به مرور هر جلسهاش برایم شد عذاب. آنقدر فلان جامعه غرب، تئوری غرب و بهمان غرب را بر سر ما میکوبید که دیگر مطمئن شده بودم آنی نیست که فکر میکردم. چندین ترم گذشت تا چند ماه اخیر که واحد دیگری را با او داریم. شدت حرفهایش بیشتر بود. و چیزی که من را بسیار عذاب میداد این بود که چیزی که از دین به دانشجویان عرضه میکرد، تنها یک پوسته و سطحی کمعمق بود. به شدت خودتحقیر و شیفتهٔ غرب و خب این ویژگی را کاملا به دانشجو القا میکرد. خصوصا اینکه این را در کاغذ مذهب کادوپیچ میکرد و راحتتر به خورد همه میداد. و خب من، خون خونم را میخورد!
گذشت تا امروز. کلاس ده صبح. نمیدانم بحث سر چه چیزی بود که زد به جادهٔ جوامع مذهبی و سنتی که طبق تفکر پیش نمیروند و تنها جوامع علمیست که تفکر انتقادی دارد. یک چیزهایی هم از عدم قطعیت همه چیز گفت. دیگر نتوانستم چیزی نگویم. صبر کردم تا انتهای کلاس. به سمت در که راه میرفتیم سوال کردم استاد، شما عقیده دارید همه درست میگویند؟ گفت بله. گفتم خب برخی چیزها امکان نسبی بودن در آنها نیست. گفت مثلا چه چیزی؟ گفتم مثلا در اصل وجود خداوند. همینطور به سمت دفتر استاد راه میرفتیم. گفتم نمیشود بگویید هم آن کسی که میگوید خدا وجود دارد راست میگوید، هم آن کسی که میگوید وجود ندارد. بالاخره یکی باید درست باشد. میگفت نه چرا یکی درست باشد؟ هرکسی تصور خود را از خدا دارد. میگفتم بحث من بر سر اصل وجود خداست، نه تفاسیر مختلف از خدا. نمیفهمید چه میگویم. به دفترش رسیدیم. دو نفر دیگر هم پشت میزشان بودند. بحث رسما شروع شد. و خب برایتان بگویم که تقریبا یک ساعت اولِ بحث، بنده آماج حملات استاد بودم که میگفت تو میخواهی بگویی نظر تو درست است، تو میخواهی بگویی خدا وجود دارد، همه بدبختیها از تحمیل عقیده است و خلاصه هرچیزی که فکرش را بکنید. و من یک ساعت ابتدایی را در تلاش بودم که بفهمانم بحثم چیز دیگریست. این استاد، استادِ حرفهای کلی و قشنگ است! همه با هرعقیدهای میتوانند باهم زندگی کنند، هیچ عقیدهای بر دیگری برتری ندارد و از این دست فانتزیها. و هرچه من بحث را به سمت استدلال میبردم، ایشان میکشاند به حرفهای کلی. و خب اگر کسی ذرهای منطق بلد باشد، میداند که آفتش کلیگوییست.
میگفت من شخصا اعتقاد دارم خدا وجود دارد، اما نظر آن کسی که میگوید وجود ندارد هم برایم محترم است. میگفت تو میتوانی به هر عقیدهای برسی اما آن را برای خودت نگه داری و باعث آزار نشود. گفتم خب ملاک آزار را چه چیزی تعیین میکند؟ شما میگویید ضرر جسمی، یکی میگوید روحی، یکی میگوید معنوی. کدام درست است؟ بحث را میپیچاند. میگویم شما میگویید همه چیز نسبی است؟ میگوید بله. میگویم پس چرا توصیه اخلاقی میکنید؟ جواب میدهد اخلاقیات در همه جای دنیا ثابتاند، مهربانی، راستگویی، عدالت. میگویم پس همه چیز نسبی نیست، میگوید هست! (یا للعجب!) میگویم خب اخلاقیات هم میتواند نسبی باشد، یکی شاید در چنان محیط ناسالمی رشد کرده باشد که دروغ را از این جهت که تهدیدی برای منافعش است بهتر از راستگویی بداند. میگوید نه در وجدان هرکسی ثابت است. میگویم پس قبول دارید چیز ثابت وجود دارد؟ میگوید نه! پس از کشمکشهای بسیار در بحث خدا و تلاش سرسختانهٔ من برای اینکه بحث را در حواشی استاد و آن خانمی که در اتاق بود و در میان حرف میآمد، همه چیز را حیف و میل میکرد و مشخص بود هیچ پیشزمینهای از چنین بحثهایی ندارد، بالاخره تا حد بسیار کمی توانستم منظورم را برسانم. من میگفتم نمیشود هم خدا باشد هم نباشد، میگفت یعنی تو میگویی هست. میگفتم من چیزی نمیگویم، فرض کنید خدا نیست. ولی بالاخره یا باید باشد یا نباشد. نمیپذیرفت. الان که فکر میکنم دوست دارم آن خانم در اتاق را خفه کنم. آنقدری که فاتحهٔ بحث را خواند. من از ثابت بودن اخلاقیات میگفتم و او میگفت حضرت موسی هم کسی را زد، مگر انسان بدی بود؟ (خداوکیلی بگویید چه ربطی دارد جایزه دارید! عذرمیخواهم ولی واقعا شوت بود.) یا استاد پرسید مثلا مسئله پوشش آیا قطعیتی دارد؟ گفتم ملاکش قطعیست اما نوعش نسبی. بعد یک جایی که استاد میگفت یک مفهوم انتزاعی قطعی بگو و همین را مثال زدم، آن خانم میگفت تو پوشش را میبینی کجایش انتزاعیست؟ و هرچه میگفتم خانم! ملاک! ملاک انتزاعیست. ملاک یک مفهوم ذهنیست. نمیفهمید و همه چیز را به فنا میداد. یکبار دیگر تاکید کنم که دوست داشتم خرخرهاش را بجوم. از استدلالها سر درمیآورد و بحث میکرد مشکلی نبود، نمیفهمید و نطق میکرد. بگذریم.
نیم ساعت آخر بود، به استاد میگفتم شما فقط یک جواب به من بدهید، خدا هم میتواند باشد هم نباشد؟ چطور میشود هم بود هم نبود؟ جواب نمیدهد. چیز دیگری را به میان میآورد. از همان بحثها که هرکسی از زاویه خودش به قضایا نگاه میکند. میگفتم من کاری به تنوع باور انسانها ندارم، آیا نباید در نهایت یک حقیقتی باشد؟ یا این درست است یا آن، چون هم این هم آن ممکن نیست. فایده نداشت. گفتم من الان اینجا وجود دارم یا ندارم؟ میگوید داری. میگویم شما چطور به قطعیت رسیدید؟ خب شاید نباشم! میگوید من تو را میبینم. میگویم شاید خطا میکنید. میگوید چیزی که با حواس درک شود و قابل آزمون و خطا باشد قطعیست اما مفهوم انتزاعی نمیتواند قطعی باشد. گفتم خب عدالت انتزاعیست، چرا ثابت است؟ پاسخ نمیدهد. میگفتم خب شما میگویید اخلاقیات ثابت است، پس همه چیز نسبی نیست، باز میگوید هست. میگویم خب خودتان دارید خودتان را نقض میکنید. در میان هر کدام از این بحثها باران قضاوتها بود که سمتم حواله میشد. اینکه شما میخواهید بگویید یک حقیقت هست، فرض کنیم اسلام، و فلان مذهب اسلام و اینطور چند میلیارد آدم را دور ریختهاید. و من انرژی میگذاشتم تا بفهمانم پذیرفتن اینکه یک حقیقت ثابتی هست، به معنای دور ریختن انسانها و عدم استفاده از ظرفیتهایشان نیست. و او باز هم از پنجره قضاوتش از من به همه چیز نگاه میکرد، که این را هم به خودش گفتم. میگفتم شما میگویید همه چیز نسبی است، همین جمله که همه چیز نسبی است چطور قطعی است؟ میگفت مغلطه میکنی. گفتم کجایش مغلطه است؟ از این واضحتر؟ خود همین یک مفهوم انتزاعیست. چرا شما فکر نمیکنید همین حرفی که میزنید نسبی باشد؟ من میتوانم باور داشته باشم خیلی چیزها قطعی است شما نداشته باشید. مشخص بود جوابی ندارد و حرف را فقط به درد و دیوار حاشیه زدن جلو میبرد. از تحمیل عقیده در جامعه، اوضاع آزادی بیان و این نقل و نباتهای رایگان. اینکه تفکرات تو Childish است. از قدیم، باورِ نسبیگرایی را در تمام کلاسهایش تزریق کردهاست. گفتم استاد، با این اوصاف که پاسخی نمیدهید، لطفا وقتی میخواهید از نسبیت حرف بزنید، لااقل بگویید برخی چیزها نسبی است و برخی چیزها قطعی. اگر همه چیز نسبی باشد تهش دیوانگیست. نسبیگرای واقعی نمیتواند قدم از قدم بردارد. شما در حرف میگویید همه چیز نسبی است ولی در عمل به آن پایبند نیستید. و باز حرفهای قبلش را تکرار میکرد. میگفت بالفرض قبول کنیم حقیقت قطعی برای وجود خدا وجود دارد، به چه چیزی میخواهی برسی؟ گفتم آنوقت همان بدیهیات را که با آن، این قطعیت را کشف کردهایم به چیزهای دیگر عرضه میکنیم تا ببینیم چیزهای دیگر هم قطعی است یا نه. میگفت بدیهیاتی نیست. عقل بدیهیات ندارد. گفتم استاد، شما خودتان دارید هرلحظه با بدیهیات زندگی میکنید چطور نیست؟ علم منطق را هم که کلا قبول نداشت و میگفت تمام علوم تجربیاند و تمام. جزئیات بحث را به خاطر ندارم فقط اینکه فکر میکنم دو ساعتی بیوقفه ادامه داشت و دهانم خشک شده بود. دیگر در آخر تنها چیزی که میگفت این بود که سفسطه میکنی، مغلطه میکنی. درحالی که با کلیگویی انواع و اقسام مغالطات را میپیمود. دیدم فایده ندارد و دیگر بیخیال شدم.
فراموش کردم بگویم این استاد، سنی مذهب است. دکتری دارد، اهل پژوهش است و به قول خودش دنیادیده. اواخر صحبتهایش حرفی زد که فهمیدم مشکل خیلی ریشهایتر است. البته که قبل از آن هم ریشهاش را دوانده بود. یک جایی صحبت از این شد که گفتم عقاید مختلف در تئوری میتوانند باهم زندگی کنند ولی خیلیهایشان در عمل نه و خب در چنین جامعهای قانون را چه کسی وضع میکند؟ میگفت خرد جمعی. گفتم خرد جمعی در بسیاری از چیزها نمیتواند به توافق برسد، منافع در تضاد است، اصلا باورها در تضاد است. (باز میزد به سیاست و منافع قدرت) باید ملاک کلی و ثابتی باشد. میگفت ملاک رشد جمعی است. گفتم این خودش اشتراک لفظی است، کدام رشد؟ رشد از چه نظر؟ طبق نظر چه کسی؟ کسی که به اسلام اعتقاد دارد، قبول دارد قانون ثابت را خدا تعیین میکند. میگفت خدا قانون تعیین نمیکند. میگفتم با حکمتش در تضاد است. میگفت عقل داده است. گفتم حکمتش اقتضا میکند راه را نشان دهد. خلاصه رسید به اینجا که میگفت قرآن کتاب کلیات است و هیچ گاه در جزئیات قانون نداده است. و خب چون سنی مذهب بود نمیخواستم دریچهٔ روایات و عترت را باز کنم که دیگر نمیشد جمعش کرد. مثال زد؛ مثلا حکم چندهمسری در قرآن مربوط به همان زمان خودش بودهاست نه الان. گفتم من میپذیرم که چندهمسری در فرهنگ و عرف ما پذیرفته نیست و فعلا به صلاح هم نیست. گفت نه، کلا این حکم انسانی نیست! گفتم یعنی چه؟ این حکم در کانتکست خودش، در فرهنگ خودش قابل اجراست، میگفت انسانی نیست، چرا منِ مرد چنین خودخواهی داشته باشم؟ گفتم یعنی میگویید حکم قرآن برای آن زمان هم غلط بوده است؟ مکث میکند، جواب قطعی نمیدهد. مثال از بردهداری میزند که قرآن برایش حکم گفته است. و دیگر میفهمم اوضاع خیلی خراب است. من اطلاعات زیادی درباره باورهای اهل سنت ندارم. یک چیزهایی میدانستم از اینکه عصمت پیامبر (ص) را به آن معنای کامل قبول ندارند و اینها، ولی این حرفها به شدت عجیب بود. آخرش هم کارهای ناتمام پایاننامهٔ دانشجوها به میان آمد و پس از زدن در سر و کله یکدیگر، تقریبا مسالمتآمیز خداحافظی کردیم و استاد گفت شهامتت برای ماندن و حرف زدن را تحسین میکنم و باز هم برای ادامهٔ حرفها بیا که در دل گفتم شک نکن! از آنها که پشت گوشتان را دیدید من را هم دیدید!
از ساعت دوازده ظهر تا به الان ذهنم درگیر و سرم از بحث سنگین است. بیشتر از این ناراحت بودم که در میان بحث خواهناخواه یکی تو میگویی یکی او، یکجا تو طرف را متهم میکنی یکجا او تو را و خب اصلا دوست نداشتم نسبت به استاد چنین چیزی اتفاق بیفتد و احساس میکنم بیاحترامی شدهاست. هرچند علنا چنین چیزی نشد، اما حرفها در بحث سرد میشوند و خشک و خشن. و این آزارم میدهد. درواقع در این زمینه خودسرزنشگر ماهری هستم.
تمام بحث نکردنهایم جبران شد. پس از آن به دایی زنگ زدم تا حالم کمی بهتر شود. از بیمنطقی جمعی که در آن بودم مغزم درحال انفجار بود. دایی نیم ساعتی دلگرمی داد و گفت در بحث حلوا خیرات نمیکنند و خودت را سرزنش نکن و خوب کردی بیخیالش شدی چون دیگر مُراء بود. اینها را هم نوشتم برای تخلیه روحی از تلاطمی که در ذهنم بود. خیلی چیزها را در میان بحث فراموش کردم، خیلی چیزها را هم حوصله شرحش نیست. در کل هم شیرازهای نبود و هرجا هرچیزی که خاطرم آمده است را نوشتهام. ترم بعد هم چهار واحد با همین استاد دارم که دعای خیر شما را میطلبد.
القصه این را میخواستم بگویم؛ جماعت مذهبی! جماعت متدینِ به درد بخور! جماعت مسلمانِ دغدغهمند! خواهش میکنم خوب درس بخوانید، تلاش کنید، به مراتب بالا برسید، استاد شوید، باورهایتان را عمیق کنید، حفظ کنید، و دانشگاه را از دست این تفکرات نجات دهید! شاید این تنها راه تاثیرگذاری باشد.