| بسـم اللّـه الرحمـن الرحیـم |

هو مورو

هو مورو

هو مورو

یا ذوق‌مرگِ وصل،
یا دق‌مرگِ هجران
ما مرگمان حتمی‌ست؛
میلِ تو کدام است؟!

حالا که به اجبار جمعتان جمع است و خوب هم قلم می‌زنید، بیایید به منِ نابلد، دستور پخت چند مدل سوپ و آش خوشمزه را یاد بدهید! اصولا که دستی بر آشپزی ندارم و حالا که چند وقتیست باید غذاهای ساده و سوپی را در رژیم غذایی‌مان بیشتر بگنجانم نیازمند کمکم. امیدوارم نخندید ولی از این غذاها نهایتا دو سه مدل که می‌شود سوپ جو، آش گندم و آش رشته را هم دست و پا شکسته بلدم:/ آش و سوپ‌هایی که برای درست کردنشان هرچه دستت آمد خوش آمد هم معمولا چنگی به دل نمی‌زنند. خلاصه که کدبانوها ببینم چه می‌کنید. دستور از شما، پخت و نظر از ما! :)

918 آپدیتِ هرساله

1404/10/27 | 22:17

یک چیزی هم راه افتاده که فلانی در سال 2026 اینطور است، در 2026 طرف اینطور لباس می‌پوشد، در 2026 اینطور فکر می‌کند، اینطور می‌خوابد و اینطور می‌خورد! 2026 نسبت به چه؟ به سال قبلش؟ چرا سال بعدش نه؟ اصلا سال خاصی را معیار قرار داده‌اید که وزن کارها را با آن می‌سنجید؟ مثلا 2050 معیار است که هرچه به آن نزدیک‌تر شویم قرار باشد اتفاق خاصی بیفتد و مردم طور خاصی باشند؟ یا 2090؟ اگر هم معیار، پیشرفت دنیای مدرن است که خب همین تویی که این را می‌گویی، سال بعد باید چیزی که پارسال بوده‌ای را مضحک بدانی! نسل آینده هم تو را مضحک بداند. اصلا تاریخ همین است. آن پادشاه در هزار سال قبل، با تختی نرم و گرم و دو خدم و حشم به خیالش چشم دنیا را با داشته‌هایش کور کرده بوده! صد سال بعد هم دیگران ما را می‌بینند و می‌خندند که فکر می‌کردیم در فلان سالی که بودیم کدام قبرستان را فتح کرده‌ایم! الحق که غرور بشر مسخره است.

یادآور هفتگی، هرچند دقیقه هشدار می‌دهد که درس امروز را نخوانده‌ای. اپ را می‌بندم و به نوشتن ادامه می‌دهم. حواسم همه جا هست و هیچ جا نیست. مثلا به زیراندازی که باید تکانده شود ولی گوشۀ درِ حیاط مچاله شده. گنجشک‌ها مشغول خوردن باقی‌‌ماندۀ غذایی هستند که برای پرنده‌ها ریخته‌ایم. مثل فنر این طرف و آن طرف می‌پرند. نزدیک شدنم به در آن‌ها را می‌ترساند. تکاندن زیرانداز مانده است برای بعد از رفتنشان. به موضوع مقالۀ بحث‌محور استاد. به اینکه می‌پرسید انجام آزمایش پزشکی روی حیوانات درست است یا نه؟ گفتم ما حیوانات را می‌خوریم! می‌گفت کشتن اشکال ندارد، آزار متفاوت است. می‌دانم فرق دارد، ولی کشتن آزار نیست؟ اصلا چرا کشتن اشکال ندارد؟ به اینکه جدیدا تحقیقاتی شده از اینکه گیاهان هم درد را حس می‌کنند و اینطور پیش برود باید هوا بخوریم! به لسن پلنی که باید برای کلاس فردا بنویسم و حوصله‌اش نیست. یاد جلسه قبل می‌افتم. برای نشان دادن معنی کلمه‌، انگشتانِ اشارۀ دو دستم را به طور افقی به هم نزدیک کردم که مثلا ارتباط را نشان دهم. (👈🏻👉🏻)  یکی از بچه‌ها گفت خانم اینکه به معنای مظلومیت است! علامت‌های اشاره هم در نسل جدید متفاوت شده است. زمان ما این حرکت، اتصال را نشان می‌‌داد. به اینکه چقدر نیم‌فاصله زدن سخت است. چرا در کیبوردها یک دکمۀ جدا برایش درنظر نگرفته‌اند؟ سرعت تایپ را خیلی کم می‌کند. فکر می‌کنم شاید از خیر رعایت کردنش بگذرم. یا مثلا به یار که دیشب مشغول ساخت رنگ طوسی بود تا شعارهایی که در مسیر خانه روی آسفالت نوشته‌اند را پاک کند و سطل رنگی که حالا کنار صندلی مانده است. به گردن و کمری که آلارم درد می‌دهند. اضطراب‌های دوره‌ای که می‌آیند و می‌روند و سعی می‌کنم با خواندن قرآن آرام‌ترشان کنم. راه‌های دیگر خیلی وقت است جواب نمی‌دهند. به ناهاری که باید بگذارم و هنوز نمی‌دانم قرار است چه چیزی باشد. به حرف خواهرم که می‌گفت در جریان گشت‌های شبانه فهمیدم چقدر گذشتن از همسر و فرستادنش به میدان خطر سخت است. به اینکه همان‌قدر که در زندگی اجتماعی و اعتقادی امیدوارم، در زندگی شخصی ناامیدم و این ضعف آزارم می‌دهد. به اینکه فکر می‌کردم با قطعی نت به کارهای بیشتری می‌رسم ولی اوضاع تقریبا همان است. به اینکه آنقدر از خیاطی فاصله گرفته‌ام که انگار هیچوقت بلد نبوده‌ام. پارچۀ پیراهنی که چند ماه است باید برای پدر یار بدوزم از گوشۀ کمد دهان‌کجی می‌کند. به اینکه خیلی وقت است گل نخریده‌ایم. از وقتی که همه چیز گران شد. به اینکه برای نوشتن این افکار پراکنده خیلی لفتش داده‌ام و باید بلند شوم بروم دنبال کارم. به اینکه شما در آن دنیا بابت خواندن این شطحیات و وقتی که اینجا تلف می‌شود یقۀ من را خواهید گرفت یا نه. و خیلی چیزهای دیگر..

914

1404/10/22 | 22:04

خواهر کوچک‌تر سوالات عجیب و غریبی می‌پرسد. در سن او که بودم، یعنی ده سال، پیچیده‌ترین سوالی که داشتم این بود که خدا چیست؟ البته که پیچیده‌ است، ولی عجیب نه. حداقل در این سن سوال پرتکراری است. یا نهایتا می‌نشستم و به مفهوم ابدیت فکر می‌کردم و غرق می‌شدم. در خانۀ مادرم بودم. می‌آید کنارم می‌نشیند. می‌گوید من چند سوال دارم. می‌گویم بپرس. می‌گوید وقتی ما در خواب هستیم متوجه نمی‌شویم که در خوابیم درست است؟ تایید می‌کنم. می‌‌گوید خب از کجا معلوم الان در خواب نباشیم؟ جا می‌خورم. می‌‌گویم چه شد که به این فکر کردی؟ می‌گوید هیچی، قبل خواب به ذهنم آمد. اول پرسیدم نظر خودت چیست و کمی که صحبت کردیم سعی کردم جواب قابل درکی بدهم. مثلا اینکه ما در خواب درد جسمی را احساس نمی‌کنیم، نیشگونی گرفتم و گفتم ولی تو این را حس کردی نه؟ پس خواب نیستی. تایید کرد و به سوال بعدی رفت؛ اگر زمین گرد است، چرا جایی که رویش راه می‌رویم صاف است؟ خب سوال آسان‌تری بود. گفتم یک مورچه را تصور کن که روی یک بالون بزرگ ایستاده، وقتی راه می‌رود به نظرش زیر پایش گرد است یا صاف؟ تایید می‌کند که صاف. می‌گویم ما هم همینطوریم، ما خیلی کوچکیم و زمین خیلی بزرگ و انقدری انحنای زمین کم است که احساسش نمی‌کنیم. می‌گویم خب سوال بعد. می‌پرسد اینکه می‌گویند زمان مشکلات را حل می‌‌کند، یعنی چه طور مشکلاتی را؟ می‌گویم نظر خودت چیست؟ می‌گوید خب برای اینکه نظرم را بگویم اول باید بدانم زمان دقیقا چیست! خنده‌ام می‌گیرد. می‌‌گویم نیم‌وجب بچه! انیشتین موهایش را در راه فهم این سوال سفید کرد حالا تو از من می‌پرسی؟ جدی‌تر می‌پرسد خب واقعا یعنی چه؟ گفتم ببین تعریف زمان سخت است. شاید هم دقیقا نشود تعریف کرد. ولی شاید بهترین تعریف برای زمان، همان تغییر باشد. حداقل از نظر ما. مثلا وقتی زمان می‌گذرد من بزرگ‌تر می‌شوم، این گیاه رشد می‌کند، این ماشین از یک خیابان به خیابان دیگر می‌رسد. یا این غذا فاسد می‌شود. هر چیزی که زمان دارد، تغییر دارد. به فکر فرو می‌رود. کمی بیشتر حرف می‌زنیم و خودش به این نتیجه می‌رسد که زمان مشکلات را حل می‌کند یعنی ما تغییر و عادت می‌کنیم. سوالاتش تمام می‌شود و مرا در بهت می‌گذارد و می‌رود. به مادرم می‌گویم این بچه استعداد فلسفه خواندن دارد. او شبیه‌ترین فرد به من در ظاهر، علاقه و استعداد است. ولی اعتراف می‌کنم در این زمینه احتمالا دست مرا از پشت خواهد بست!


به رسم معمول، شب قبل از راهپیمایی در خانه مادر جمع بودیم برای ساخت پلاکارد. معمولا یک بیت شعر انتخاب می‌شود که یک مصرع را خواهرم و مصرع بعد را من می‌گیرم. در فکر بودیم که چه بیتی برای این شرایط مناسب است که هم خشونت را محکوم کند، هم اعتراض را در دلش داشته باشد و هم امید را. اینترنت‌ هم که قطع بود و نمیشد هیچ جستجویی کرد. نهایتا این بیت از میلاد عرفان‌پور خاطرم آمد:

«او با دَمِ تیغ آمده، ما با دلِ تنگ / ما شیشۀ عطریم، بکوبید به سنگ.»

913

1404/10/21 | 14:02

اگر مخالف اصل نظام هستید و می‌خواهید بدانید چقدر برای طرفداران ج.ا سخت است که به شما بفهمانند مسیر انقلاب با مسیر مفسدین و مسئولین نالایق یکی نیست، به این فکر کنید که چقدر برای شما سخت است که به آن‌ها بفهمانید مسیر اعتراض شما (و ما) با خرابکاری و ریختن خون مردم بی‌گناه یکی نیست!

تنها یک انگیزۀ مقدس برای تلاش در جهت ساخت ماشین زمان باشد، قطعا چیزی جز این نیست که تمام آرزومندان پهلوی را سوار بر آن کنیم و به آن دوران پرطمطراق بازگردانیم! دیشب سود سهام عدالت از یک طرف آمد و صبحش با خرید دو جلد کتاب تاریخ پهلوی از طرف دیگر رفت. چیزی هم می‌پردازند باید خرج کم‌کاری‌های فرهنگی و رسانه‌ای خودشان کنیم! همان را نریزید و عین آدم رسانه را مدیریت کنید. (ناجدی!) واقعیتش من خیلی به تاثیر این کارها باور ندارم. یعنی در جایش هزینه می‌کنم، وقت می‌گذارم، می‌خوانم، در جایش استفاده می‌کنم، حرفم را می‌زنم ولی می‌دانم فایده ندارد. خیلی وقت است به طمع فایده اینکارها را نمی‌کنم. فقط وظیفه است و جدا کردن حسابم از دیگران برای خدایی که می‌بیند. اگر فایده می‌داشت پ در پاسخ به من که از مقالات مستند و رفرنس‌های خارجی از عملکرد پهلوی و شاهِ پسر دلیل می‌آوردم نمی‌گفت آن‌ها یک چرتی نوشته‌اند و مادربزرگ من می‌گوید خیلی هم خوب بوده! دَک و پزِ ساینس و پژوهش، با تکیه بر جملهٔ فوق منطقیِ «مامان بزرگم میگه!». خب دلیلی جز این دارد که نمی‌خواهد بپذیرد؟ دوره دورۀ بی‌حوصلگی است. دورۀ ریلزهای کوتاه و هیجان‌های مقطعی. دورۀ خاموش کردن عذاب وجدانِ مطالعه نکردن با عبارتِ «تاریخ را فاتحان می‌نویسند» و «همه چیز جعل می‌شود». همه چیز هم جعل شده و کتاب‌ها هم دقیق نیستند ولی من و چند رسانۀ بی‌در و پیکر معتبریم! حب و بغض را که رسانه ساخت، دیگر کاری از دست ما برنمی‌آید. اثری هم این وسط باشد خدا خواسته است در میدان خودی نشان دهد. ولی همیشه می‌گویم؛ مردم آن چیزی که می‌خواهند را در نهایت انتخاب می‌کنند. تاریخ هم مسیر خودش را می‌گیرد و مانند آینه فقط رفلکس می‌دهد. همه باید تاوان انتخاب‌هایشان را بدهند. ما فقط می‌گوییم که گفته باشیم و حجتی بر ما نباشد. شاید این حرف را کمی تند بدانید اما؛ در این زمینه به نوعی جبر رسیده‌ام. آدم‌ها خیلی وقت است راهشان را انتخاب کرده‌اند. مسیری که پیش روست، مسیر امتحان برای سنجش ایستادگی در آن راه است. نه بیشتر.

+ امتحانات به تعویق افتاد و فعلا خبری از گزارش نیست.

911

1404/10/17 | 23:13

همین حین که می‌نویسم، صفحۀ تلگرام باز است و بچه‌ها در گروه‌های مختلف چت می‌کنند. پیام‌ها؟ گرانی گرانی گرانی. پ می‌گوید امروز از مجبوری برای اینکه دخترم کیک می‌خواست فقط یک دانه تخم مرغ خریدم. ز می‌گوید خیلی وقت است فقط برای پسر کوچکم گوشت می‌خریم و خودمان صبر می‌کنیم. دیگران هم اضافه می‌کنند. از بالا نوتیف بچه‌های بس‍.ی‍ج پاپ آپ می‌کند. گروهی می‌گویند به فراخوان اعتراضات دانشگاه آزاد بپیوندیم و گروهی بحث می‌کنند خودمان فراخوان اعتراض بزنیم. نگاه می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. حصار ناامیدی به راحتی شکسته نمی‌شود. برای کسی که به باور خاصی معتقد نیست، فکر می‌کنید چه چیزی برای امید باقی مانده است؟ باورمندهایش از روزنۀ غربال‌ها به پایین می‌ریزند. از خودم می‌ترسم. زمان شتاب گرفته است. فکر به آینده، به آن دنیا، به دست‌های خالی و تسویف‌های بی‌پایان.. پیام دیگری پاپ آپ می‌کند؛ کسی به مسخره گفته است ایرادی ندارد، مثلا نوک قله‌ایم! برمی‌گردم به گذشته؛ آن زمان که پیامبر (ص) وعدۀ دستیابی به گنج‌های قیصر و کسری را به مسلمانان داده بود. که مشرکین در گذرگاه‌‌ها می‌ایستادند و به تمسخر به مسلمانان پابرهنه، لقب وارثان قیصر می‌دادند. می‌خندیدند. به قبل‌تر می‌روم؛ زمانی که نوح (ع) در بیابان، بر پیکر درخت‌ها تبر می‌زد. می‌خندیدند. به آن لحظه که موسی (ع) گفت وارد دریا شوید تا بشکافد، می‌خندیدند. به حال برمی‌گردم، می‌خندند. احتمالا همینقدر سخت بوده نه؟ چقدرِ دیگر؟ «حتی یقول الرسول و الذین آمنوا معه متی نصرالله» کار را سخت و ترسناک می‌کند! خدایا؛ نمی‌دانم قرار است چه چیزهایی در پیش رو باشد، هرچه هست، خودت مراقب ایمان، روح و جسممان باش.


+ گزارش امشب؛ فصل Total Physical Response از Larsen خوانده و سایر کارها انجام شد.

910

1404/10/13 | 23:10

تماشای سریال آلبرت انیشتین را به عنوان استراحت پیش از فرجه‌ها به خودم هدیه داده‌ام. اوج داستان را می‌دیدیم. جایی که همۀ فکر و ذکر آلبرت، اثبات نظریۀ نسبیت بود و در عین حال، جر و بحث‌های سرسام‌آوری با همسرش ملیوا، در خانه داشت. به همسرم می‌گویم یعنی حتی انیشتین هم زنش را درک نمی‌کرده‌! گویا مشکل آی‌کیو هم نیست، واقعا همه یک کرباس هستید! و می‌خندیم. چند ساعت بعد هم سر مسئله‌ای از یکدیگر دلخور می‌شویم و هرکدام یک گوشه کز می‌کنیم. بلند می‌شوم به رُفت و روبِ خانه برای فردایی که آغاز فرجه‌هاست و محیطی که باید برای درس خواندن مرتب باشد. حین ظرف شستن بی‌سر و صدا به کمکم می‌آید و خب در زبان مردانه، اینکار به معنای دلجویی‌ست. صدایش را درنمی‌آورم. در سکوت ظرف‌ها را می‌شوییم و پس از آن دوباره بحثمان را از سر می‌گیریم. علی رغم اینکه دلم نمی‌خواهد، به هوای اینکه روز مرد است و یک امشب را ناراحت نگذراند برای پایان دادن به بحث پا پیش می‌گذارم. موفقیت‌آمیز نیست. و خب از آنجایی که تبریکش را قبلا گفته و هدیه را هم داده بودم بیخیال می‌شوم و به سراغ ادامۀ سریال می‌روم. برخی چیزها حل‌شدنی نیستند. این مشکل هم از همان دست است. باید پذیرفت. چیز خاصی برای گفتن نیست. دلم نوشتن می‌خواست. چند وقتیست پنل را باز می‌کنم، می‌نویسم و می‌نویسم، اما جملات آن چیزی نمی‌شوند که در ذهن دارم. فهرست پر است از پیش‌نویس‌های بی‌سرانجام. این بار را می‌خواستم بدون وسواس و راحت هرآنچه که به کیبورد می‌آید را منتشر کنم. حتی آشفته و بی‌سروته، مانند این متن.

احتمالا این فرض را شنیده باشید که اگر بر روی ماه که در فاصلۀ حدود سیصدهزار کیلومتری از زمین است بایستیم و زمین را نگاه کنیم، درواقع درحال مشاهدۀ یک ثانیه قبلِ زمین هستیم. چرا که نورِ بازتاب شده با سرعت سیصدهزار کیلومتر بر ثانیه از زمین حرکت می‌کند و به ما می‌رسد. و شاید این را هم شنیده باشید که حالا اگر بتوانیم در فاصلۀ 2500 سال نوری از زمین بایستیم و بتوانیم به وسیلۀ تلسکوپ یا هر ابزاری زمین را مشاهده کنیم، همین حالا 2500 سال قبل را در زمین خواهیم دید! درواقع دوران هخامنشیان و یونان باستان را! حالا اینکه عملی کردنش هنوز ممکن نیست اهمیت ندارد. نکتۀ ترسناکش می‌دانید کجاست؟ اینکه هیچ چیزی در جهان از بین نمی‌رود! تمام اتفاقاتی که در کیهان در حال رخ دادن است، در نوری که از آن ساطع می‌شود کدگذاری شده و درحال انتشار در کل کیهان است! تصاویرِ ثانیه به ثانیۀ زمین، لحظه به لحظۀ اتفاقات، از دایناسورها گرفته تا همین حالا که من در حال تایپ کردن هستم، درحال حرکت در هستی‌ست. هرآنچه که اتفاق می‌افتد، محکوم به بقاست! شاید تا بی‌نهایت..!

904 نشانی

1404/10/07 | 16:35
کجاست خانۀ من؟ هرچه هست اینجا نیست
یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست
غریب نیست به چشم من آسمان و زمین
ولی نه.. شهر و دیار من این طرف‌ها نیست
نشسته گرد سفر روی شانۀ روحم
رفیق راهِ من این جسم بی‌سر و پا نیست
تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند
کسی معبّر بیداری من اما نیست
کسی نگفت سؤال جواب‌هایم را
به جمله‌ها خبری از چرا و آیا نیست
ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان
حریف دردِ دل رود، غیر دریا نیست

محمدمهدی سیار

با صدای محمد معتمدی بشنوید. 
عجیب با حال الانم همخوانی داشت.

903 روز برفی

1404/10/06 | 18:40

گاهی دلم برای خودمان می‌سوزد. درست است که محترمانه و آرام درخواست کرده بودیم و مشخص بود آقایی که جوابمان را داد دلش از جای دیگر پر بود، ولی کمتر کسی از این سمت به ماجرا نگاه می‌کند. روز تعطیل به همراه خانواده بیرون زدیم. در دامنه کوه‌های منطقه که معمولا در این فصل، محلی‌ست برای برف‌بازی. مشغول تفریح بودیم که یکی از ماشین‌های اطراف، صندوقش را بالا زد و باندهای موسیقی را با صدایی بسیار بلند روشن کرد. فکر می‌کنم برای چنین معضلی نیاز به بالای منبر رفتن نباشد! چرا که مسئله صرفا اعتقادی نیست. حداقل برای منی که در زندگی شخصی و بحث موسیقی اصلا علیه‌السلام نیستم و سبک‌های متنوعی از آن را گوش می‌دهم. ولی خب عموما انسان‌ها از هیاهو و شلوغی زندگی‌ست که به طبیعت پناه می‌برند. برای لحظه‌ای آرامش و خب قاعدتا طبیعت، محیطی‌ست عمومی (به کجا رسیده‌ایم که چنین واضحاتی را باید یادآوری کنیم!) اما نمی‌دانم چرا درکش برای برخی انقدر سخت است؟ عزیزان! ما انسان‌های پریشانِ شهری، ساعتی سکوت می‌خواهیم. هیچکداممان هم در ملک شخصی خود نیستیم. و خب این جدای از آسیب‌های زیست‌محیطی است که صدای بلند موسیقی به پرندگان و سایر حیوانات وارد می‌کند، برخی‌ها را فراری می‌دهد و توازن جانوری منطقه را بهم می‌زند. خلاصه‌‌، محترمانه گفتیم می‌خواهیم از سکوت طبیعت استفاده کنیم و لطف کنید صدای موسیقی را کمی کم کنید. آقایی پاسخ داد: در شهر اماکن به ما گیر می‌دهد، در فلان مکان فلانی، در خانه، همسایه و اینجا هم شما! خب شما بروید جایی دیگر! گویی مردم اصلا درکی از حریم عمومی ندارند. در تمام مثال‌هایی که زد، صدای بلند موزیک، مصداق آزار بود. حوصله صغری کبری چیدن‌های بی‌فایده را نداشتم و فقط گفتم طبیعت حریم خصوصی شما نیست و برگشتم. می‌دانم شکاف‌های سیاسی و عقیدتی، صبر و حوصله مردم را نشانه گرفته که به هر چیزی از زاویه اختلاف عقاید نگاه می‌کنند، ولی برخی چیزها واقعا ساده است. خب شما ده نفر دور یکدیگر نشسته‌اید و ماشین بیخ گوشتان است، صندوق را بالا زده و موسیقی هم گذاشته‌اید بگذارید، با صدای معقول و طوری که خودتان بشنوید بگذارید، حتما باید خودتان و دیگرانِ چندصدمتریِ خودتان را کَر کنید؟ باور کنید این مراحل در طبیعت اروپایش هم قفل است! اختلافات سیاسی کشور هم که حل بشود، تازه باید چند دهه کلاس مهارت‌های زندگی جمعی برایمان بگذارند. با اطمینان می‌گویم غالب چنین مشکلاتی ریشه‌اش فقط فرهنگ است. یعنی چنین انسانی حتی در ناف لندن هم مشکل‌ساز است! چرا که درکی از دیگران ندارد. خودش را می‌بیند و لذتش را. البته ماجرا سمت دیگری هم دارد. ایشان از گیرهای اماکن و دیگران ناراحت بود، ما از جایی دیگر! کسی سوال نمی‌کند چرا ما مجبوریم در پاساژها، اماکن تفریحی، پارک‌ها و تقریبا در اکثر نقاط شهر حتما در حال شنیدن موسیقی باشیم؟ این چه مخدری‌ست که وارد زندگی ما شده که لحظه‌ای نمی‌توانیم سکوت را تحمل کنیم؟ و به دیگران هم حق برخورداری از آن را نمی‌دهیم؟ تو گویی موسیقی از بدیهیات است! شده است هوایی که نفس می‌کشیم! اگر نباشد جای تعجب است! اگر نباشد می‌شود اعتراض کرد، برای بودنش دیگران باید کنار بیایند و اویی که نمی‌خواهد باید فاصله بگیرد. گاهی واقعا دلم برای خودمان می‌سوزد. مایی که به آزادی به آن معنای مطلقی که برخی ادعا!یش را دارند معتقد نیستیم، باید به کسانی که شعارشان آزادی مطلق! است حقوق اجتماعی خودمان را گوشزد کنیم و البته که باز هم خودمان متهم شویم. الحق که دنیای عجیبی است. 

902

1404/10/05 | 14:34

یکی دو سالی می‌بود به یکی از ملزومات تحصیلی نیاز داشتم و شرایطش مهیا نمی‌شد. کارم لنگش مانده بود. لیستی را مرتب کرده بودم که پس از فراهم کردنش به آن‌ها برسم. فلان موقعیت را غنیمت بشمارم، فعالیتِ فلان‌طور داشته باشم، آنطور پیشرفت کنم و از اینطور فکرهای پیش از وصل! کارتون تام و جری را تصور کنید که نماد اسکناس از چشم‌هایشان بیرون می‌زد و صدای کَشینگ پخش می‌شد، حالا من را تصور کنید با این تفاوت که به جای اسکناس، تصویر آن شیء در چشمانم برق می‌زد! القصه پس از دوره‌‌های هجران، خدا پله‌ها را چید و شرایط داشتنش را فراهم کرد. و خب حتما آخرش را می‌دانید؛ تصورم این بود که حداقل تا چند هفته برایش خوشحال هستم، ولی در کمال ناباوری نیم ساعت بیشتر دوام نداشت! دیگر احساس خاصی نداشتم. انگار که به خلأ رسیده باشم. به اشباع روح! به دوستی می‌گفتم، می‌گفت انسان‌هایی که نوبل علمی می‌گیرند را دیده‌ای؟ خیلی‌هایشان پس از دریافت جایزه افسرده می‌شوند! متیو پری، یک جا جمله‌ای از جیم کری نقل می‌کند، اثر جمله از این جهت قابل توجه است که او خودش در سال‌های پخش فرندز، به هرآنچه که می‌خواست و خیلی‌های دیگر می‌خواستند رسید، به قول خودش به رویای آمریکایی! بهترین خانه، بهترین امکانات، درآمد هنگفت و شهرت. و می‌گوید خوشحالی‌اش فقط شش ماه اول بود‌. می‌گوید: «کاش همه می‌توانستند به همهٔ چیزهایی که همیشه آرزویش را داشتند برسند، تا بفهمند که این‌ها پاسخِ واقعی‌شان نیست!» (+

901

1404/10/03 | 18:43

یلدای اول خواهرم خوب و بدون حاشیه گذشت. نه کسی از کم و کسر چیزی گفت، نه کنایه‌ای زده شد و نه شبی خراب. و خب به قیمت یک چیز: ساده نگرفتن! هفت سال قبل، همه چیز سر جایش بود، هدیه‌ها، پذیرایی و تزئینات، اما به سادگی و معمول. و خب تبعات و حرف‌‌هایی که در پی داشت کام خیلی‌ها را تلخ کرد. امسال اما فقط چند میلیون هزینهٔ خرید گل و دکور شد. دیزاین با خودمان بود و گل‌آرایی به زیبایی کارت‌پستال‌ها شد. خب این کارها از دست چپ‌مان برمی‌آید. چیزی که زیاد به خانواده رسیده سلیقه و هنر است. من اگر ساده گرفتم به شرایط، توان، روحیات، همسر و خیلی چیزهای دیگر وابسته بود و اگر نشد خواهرم ساده بگیرد، به همین‌ها و خیلی چیزهای دیگر. درواقع او هم خیلی مقصر نیست. ولی فکر می‌کردم، جنگیدن با رسوم غلط و دست و پاگیری که پدر و مادرها ساخته‌اند دل شیر می‌خواهد. خیلی چیزها را باید به جان خرید. خصوصا اگر خانواده‌ای که در مقابلت ایستاده حرفت را نفهمد، هدفت را نفهمد و سادگی‌ات را به شخصیتت، به شأنت و به بی‌سلیقگی‌ات ربط دهد. فردایش کمی دلگیر بودم. نه از چند و چون مراسم که ذره‌ای برایم مهم نیست. از اینکه لحظه به لحظهٔ فرایند ازدواجم را برای جنگیدن با سنت‌های پرخرج جنگیدم و ضربه‌اش را هم خودم دیدم. از فضایی که در آن،‌ مسیر غلط خیلی راحت‌تر و بی‌دردسرتر است. پشیمان نیستم، اگر پشیمان باشم باید برگردم و در هدفم شک کنم که برای خداست یا نه، فقط می‌خواهم بگویم در مسیر درست بودن سخت است، خیلی سخت.
برنامهٔ ترم بعد بهم ریخته بود. برای جابه‌جایی‌ها در دفتر اساتید بودیم. جدول جور درنمی‌آمد. هر استاد یا ساعتی را نمی‌توانست یا درسی را نمی‌خواست. یکی از اساتید می‌گفت ساعت‌هایی که می‌شود را هم که این شیخ‌ها گرفته‌اند برای برنامه‌های فرهنگی خودشان و در همین حین اشاره‌ای به من کرد و گفت حالا اینجا فلانی شیخ‌پرست است اینطور نگویم. با خنده گفتم نه استاد ما شیخ‌پرست نیستیم. گفت نیستید؟ گفتم نه؛ ما خداپرستیم! با خنده آفرینی گفت و گذشت. اما خب هرلحظهٔ حضور در این محیط یعنی مبارزه با کنایه‌ها. بعد به همسرم می‌گویم باتریِ اجتماعی بودنم تمام شده تعجب می‌کند.

ت تازه مادر شده‌است. از استاد می‌پرسد برای اینکه زبانِ اول بچه‌ انگلیسی شود چکار کند؟ استاد توصیه‌هایی می‌کند؛ محتوای فارسی یا قطع شود یا به ندرت، محتوای انگلیسی در انیمیشن، موزیک و.. دائمی باشد و چیزهای دیگر. می‌پرسم ولی اساتید دیگر می‌گویند بچه باید فرم زبان مادری خود (گفتار و نوشتار) را یاد بگیرد و بعد به سراغ زبان دوم برود در غیر این صورت تبعات روانی، اجتماعی و درسی دارد. بچه‌‌ای که در جامعهٔ فارسی‌زبان، تنها زبان مادرش که انگلیسی‌ست را می‌فهمد، به شدت به مادر وابسته می‌شود، از گروه‌ همسالان برای بازی و ارتباط طرد می‌شود، دایرهٔ روابط خویشاوندی‌اش به مشکل می‌خورد، در انزوا فرو می‌رود، مدرسه و این‌ها هم که بماند. استاد می‌گوید اشتباه می‌گویند و من بچهٔ خودم را همینطور بزرگ کردم و چیزی هم نشد. ولی از من بپرسید تبعاتش بیش از منفعتش‌ است. زبان مادر، زبان احساس است، و احساسات از طریق زبانی که مادر با آن بزرگ شده و دائما از آن استفاده می‌کند باید به بچه منتقل شود. مغز ما بار عاطفی کلمات را می‌فهمد. البته بستگی دارد چطور فکر کنید. اگر مثل ت باشید که می‌گوید انگلیسی را یاد بگیرد فارسی خیلی هم مهم نیست و به تنها چیزی که فکر می‌کند آینده شغلی بچه‌ است، بله می‌ارزد. ولی حتی اگر همهٔ فاکتورها هم درست باشند، به شخصه هیچوقت حاضر نمی‌شوم روحِ پاکِ طفل معصومی را با محتوای هردمبیل و غلط فرهنگ‌ انگلیسی پر کنم! زبان فرع ماجراست، تو اجازه می‌دهی کودکت در فضای آن فرهنگ رشد کند، الفبای معاشرت را از آن‌ها بیاموزد، به جهان آن‌طور نگاه کند که آن‌ها می‌کنند، حتی بدون هیچ محتوای منشوری، روزانه چیزهایی را ببیند و بشنود که منِ بزرگسال برای شستشوی زهرش باید ارتباطات معنوی‌ام را بیشتر کنم وگرنه چپ می‌کنم، و خب می‌خواهی چه از آن بچه در بیاید؟

پ می‌گوید مسئول بنیاد نخبگان گفته است چرا در ده ماه گذشته برای دریافت حقوق درخواست نداده‌اید؟ می‌گویم چه حقوقی؟ می‌گوید گویا اعضای بنیاد از لحظه عضویت به مدت ده ماه، به طور ماهانه در صورت درخواست می‌توانستند مبلغ قابل توجهی که اصلا هم کم نبود را دریافت کنند! و فکر کنید ما این را نمی‌دانستیم! تازه به جز کمک‌های میلیونی دیگر که دستشان برایش باز بود. وام هم نه، هدیه! و آن استاد و مسئول محترمش هیچ‌چیزی به ما نگفتند تا حالا که مهلتش تمام شد. یک‌سالی می‌شود برای خرید یکی از احتیاجاتمان به این در آن در می‌زنیم و جور نمی‌شود.‌ در حالی که درسته و قلمبه اینجا بود و از دست رفت. امروز ناراحت بودم. به همسرم زنگ زدم و جریان را گفتم. گفت روزی‌ات می‌بود به تو می‌رسید. نبوده که نرسیده. کمی بهتر شدم ولی نه کامل. ایمانم لق لق می‌زند. 

900

1404/09/28 | 10:43

شخصیت‌پردازی قوی، سادگی و طنز خوب، تنها فاکتورهای ماندگاری پایتخت نبوده‌است. باورِ متعالی نویسنده و تزریق آن به دیالوگ‌ها در دلِ مسیر واقعی زندگیست که آن را بدون تاریخ مصرف کرده‌است. نقطهٔ قوتی که در نسخهٔ شش و هفت آن ذبح شد. پایتخت آنجایی پایتخت شد که نقی در جزیره برای گرفتن یک گوشتکوب به دل آب می‌زند و هرچه ارسطو می‌گوید ارزشش را ندارد و خودت را برای یک گوشتکوب به کشتن می‌دهی، پس از آنکه آن را می‌گیرد و برمی‌گردد می‌گوید: «گوشتکوب امانت مردم بود باباجان.»

899 جبران سکوت‌

1404/09/25 | 21:43

می‌دانم زیاد است؛ ممنون از اینکه می‌خوانید و ما را از نوشتن پشیمان نمی‌کنید! :)

بحث کردن را ولو مفید برای مدت زیادی ترک کرده‌ام. نه که نخواهم یا وظیفه‌ نباشد، اعصابم نمی‌کشد، بیش از مقدار لازم درگیرش می‌شوم و هیجانات ناشی از آن می‌شود زخم روحی و جسمی. استادی داریم در دانشگاه، در اولین واحدی که با او داشتیم توجهم را جلب کرد. در برخورد خوش‌مشرب، حرف‌های اعتقادی در میان کلامش پیدا و مقید به نماز بود. آشنایی با او درمیان اساتید دیگری که در بلاد کفرِ رشتهٔ ما وجود دارند، مانند یافتن یک دُر به نظر می‌رسید. توصیه‌های اخلاقی پای ثابت کلاس‌هایش بود و یک‌طورهایی نماد استاد مذهبی در میان اساتید گروه. تصورم همچنان در فضای "بالاخره یک استاد خوب پیدا کردم" می‌چرخید.‌ (و خب منظورم خوبِ فکری‌است و نه علمی.) تا اینکه در برخی جلسات حرف‌هایش رنگ و بوی عجیبی به خود گرفت. از پیشرفت جوامع غربی مثال می‌زد و عقب‌ماندگی جوامع سنتی. نه یکی، نه دوتا، بارها. یا می‌گفت در آمریکا که زندگی‌می‌کرده، اینجا مسجد بوده و بیست متر آن‌طرف‌ترش هم کاباره و همه هم خوش و خرم زندگی می‌کرده‌اند! دیگر بو‌ برده بودم این گرد، گردو نیست. اما بروز نمی‌دادم، در بحث‌ها شرکت نمی‌کردم و در واقع دلیل شخصی داشتم. اما به مرور هر جلسه‌اش برایم شد عذاب. آنقدر فلان جامعه غرب، تئوری غرب و بهمان غرب را بر سر ما می‌کوبید که دیگر مطمئن شده بودم آنی نیست که فکر می‌کردم. چندین ترم گذشت تا چند ماه اخیر که واحد دیگری را با او داریم. شدت حرف‌هایش بیشتر بود.‌ و چیزی که من را بسیار عذاب میداد این بود که چیزی که از دین به دانشجویان عرضه می‌کرد، تنها یک پوسته و سطحی کم‌عمق بود. به شدت خودتحقیر و شیفتهٔ غرب و خب این ویژگی را کاملا به دانشجو القا می‌کرد. خصوصا اینکه این را در کاغذ مذهب کادوپیچ می‌کرد و راحت‌تر به خورد همه می‌داد. و خب من، خون خونم را می‌خورد!

گذشت تا امروز. کلاس ده صبح. نمی‌دانم بحث سر چه چیزی بود که زد به جادهٔ جوامع مذهبی و سنتی که طبق تفکر پیش نمی‌روند و تنها جوامع علمیست که تفکر انتقادی دارد. یک چیزهایی هم از عدم قطعیت همه چیز گفت. دیگر نتوانستم چیزی نگویم. صبر کردم تا انتهای کلاس. به سمت در که راه می‌رفتیم سوال کردم استاد، شما عقیده دارید همه درست می‌گویند؟ گفت بله. گفتم خب برخی چیزها امکان نسبی بودن در آن‌ها نیست. گفت مثلا چه چیزی؟ گفتم مثلا در اصل وجود خداوند. همینطور به سمت دفتر استاد راه می‌رفتیم. گفتم نمی‌شود بگویید هم آن کسی که می‌گوید خدا وجود دارد راست می‌گوید، هم‌ آن کسی که می‌گوید وجود ندارد. بالاخره یکی باید درست باشد. میگفت نه چرا یکی درست باشد؟ هرکسی تصور خود را از خدا دارد. می‌گفتم بحث من بر سر اصل وجود خداست، نه تفاسیر مختلف از خدا.‌ نمی‌فهمید چه می‌گویم. به دفترش رسیدیم. دو نفر دیگر هم پشت میزشان بودند. بحث رسما شروع شد. و خب برایتان بگویم که تقریبا یک ساعت اولِ بحث، بنده آماج حملات استاد بودم که می‌گفت تو می‌خواهی بگویی نظر تو درست است، تو می‌خواهی بگویی خدا وجود دارد، همه بدبختی‌ها از تحمیل عقیده است و خلاصه هرچیزی که فکرش را بکنید. و من یک ساعت ابتدایی را در تلاش بودم که بفهمانم بحثم چیز دیگریست. این استاد، استادِ حرف‌های کلی و قشنگ است! همه با هرعقیده‌ای می‌توانند باهم زندگی کنند، هیچ عقیده‌ای بر دیگری برتری ندارد و از این دست‌ فانتزی‌ها. و هرچه من بحث‌ را به سمت استدلال می‌بردم، ایشان می‌کشاند به حرف‌های کلی. و خب اگر کسی ذره‌ای منطق بلد باشد، می‌داند که آفتش کلی‌گوییست. 
می‌گفت من شخصا اعتقاد دارم خدا وجود دارد، اما نظر آن کسی که می‌گوید وجود ندارد هم برایم محترم است. می‌گفت تو می‌توانی به هر عقیده‌ای برسی اما آن را برای خودت نگه داری و باعث آزار نشود. گفتم خب ملاک آزار را چه چیزی تعیین می‌کند؟ شما می‌گویید ضرر جسمی، یکی می‌گوید روحی، یکی می‌گوید معنوی. کدام درست است؟ بحث را می‌پیچاند. می‌گویم شما می‌گویید همه چیز نسبی است؟ می‌گوید بله. می‌گویم پس چرا توصیه اخلاقی می‌کنید؟ جواب می‌دهد اخلاقیات در همه جای دنیا ثابت‌اند، مهربانی، راستگویی، عدالت. می‌گویم پس همه چیز نسبی نیست، می‌گوید هست! (یا للعجب!) می‌گویم خب اخلاقیات هم می‌تواند نسبی باشد، یکی شاید در چنان محیط ناسالمی رشد کرده باشد که دروغ را از این جهت که تهدیدی برای منافعش است بهتر از راستگویی بداند.‌ می‌گوید نه در وجدان هرکسی ثابت است. می‌گویم پس قبول دارید چیز ثابت وجود دارد؟ میگوید نه! پس از کش‌مکش‌های بسیار در بحث خدا و تلاش سرسختانهٔ من برای اینکه بحث را در حواشی استاد و آن خانمی که در اتاق بود و در میان حرف‌ می‌آمد، همه چیز را حیف و میل می‌کرد و مشخص بود هیچ پیش‌زمینه‌ای از چنین بحث‌هایی ندارد، بالاخره تا حد بسیار کمی توانستم منظورم را برسانم. من می‌گفتم نمی‌شود هم خدا باشد هم نباشد، می‌گفت یعنی تو میگویی هست. می‌گفتم من چیزی نمیگویم، فرض کنید خدا نیست.‌ ولی بالاخره یا باید باشد یا نباشد.‌ نمی‌پذیرفت.‌ الان که فکر می‌کنم دوست دارم آن خانم در اتاق را خفه کنم. آنقدری که فاتحهٔ بحث را خواند. من از ثابت بودن اخلاقیات می‌گفتم و او می‌گفت حضرت موسی هم کسی را زد، مگر انسان بدی بود؟ (خداوکیلی بگویید چه ربطی دارد جایزه دارید! عذرمی‌خواهم ولی واقعا شوت بود.) یا استاد پرسید مثلا مسئله پوشش آیا قطعیتی دارد؟ گفتم ملاکش قطعی‌ست اما نوعش نسبی. بعد یک جایی که استاد می‌گفت یک مفهوم انتزاعی قطعی بگو و همین را مثال زدم، آن خانم می‌گفت تو پوشش را می‌بینی کجایش انتزاعیست؟ و هرچه می‌گفتم خانم! ملاک! ملاک انتزاعیست. ملاک یک مفهوم ذهنیست. نمی‌فهمید و همه چیز را به فنا میداد.‌ یکبار دیگر تاکید کنم که دوست داشتم خرخره‌اش را بجوم. از استدلال‌ها سر درمی‌آورد و بحث میکرد مشکلی نبود، نمی‌فهمید و نطق می‌کرد. بگذریم.
نیم ساعت آخر بود، به استاد می‌گفتم شما فقط یک جواب به من بدهید، خدا هم می‌تواند باشد هم نباشد؟ چطور می‌شود هم بود هم نبود؟ جواب نمی‌دهد. چیز دیگری را به میان می‌آورد. از همان بحث‌ها که هرکسی از زاویه خودش به قضایا نگاه می‌کند. میگفتم من کاری به تنوع باور انسان‌ها ندارم، آیا نباید در نهایت یک حقیقتی باشد؟ یا این درست است یا آن، چون هم این هم آن ممکن نیست. فایده نداشت. گفتم من الان اینجا وجود دارم یا ندارم؟ میگوید داری. میگویم شما چطور به قطعیت رسیدید؟ خب شاید نباشم! میگوید من تو را می‌بینم. می‌گویم شاید خطا می‌کنید.‌ می‌گوید چیزی که با حواس درک شود و قابل آزمون‌ و خطا باشد قطعی‌ست اما مفهوم‌ انتزاعی نمی‌تواند قطعی باشد. گفتم خب عدالت انتزاعیست، چرا ثابت است؟ پاسخ نمی‌دهد. می‌گفتم خب شما میگویید اخلاقیات ثابت است، پس همه چیز نسبی نیست، باز میگوید هست.‌ میگویم خب خودتان دارید خودتان را نقض می‌کنید. در میان هر کدام از این بحث‌ها باران قضاوت‌ها بود که سمتم حواله میشد. اینکه شما می‌خواهید بگویید یک حقیقت هست، فرض کنیم اسلام، و فلان مذهب اسلام و اینطور چند میلیارد آدم را دور ریخته‌اید. و من انرژی می‌گذاشتم تا بفهمانم پذیرفتن اینکه یک حقیقت ثابتی هست، به معنای دور ریختن انسان‌ها و عدم استفاده از ظرفیت‌هایشان نیست. و او باز هم از پنجره قضاوتش از من به همه چیز نگاه می‌کرد، که این را هم به خودش گفتم. می‌گفتم شما می‌گویید همه چیز نسبی‌ است، همین جمله که همه چیز نسبی‌ است چطور قطعی است؟ می‌گفت مغلطه می‌کنی. گفتم کجایش مغلطه است؟ از این واضح‌تر؟ خود همین یک مفهوم انتزاعیست. چرا شما فکر نمیکنید همین حرفی که میزنید نسبی باشد؟ من می‌توانم باور داشته باشم خیلی چیزها قطعی‌ است شما نداشته باشید. مشخص بود جوابی ندارد و حرف را فقط به درد و دیوار حاشیه زدن جلو می‌برد. از تحمیل عقیده در جامعه، اوضاع آزادی بیان و این نقل و نبات‌های رایگان. اینکه تفکرات تو Childish است. از قدیم، باورِ نسبی‌گرایی را در تمام کلاس‌هایش تزریق کرده‌است. گفتم استاد، با این اوصاف که پاسخی نمی‌دهید، لطفا وقتی می‌خواهید از نسبیت حرف بزنید، لااقل بگویید برخی چیزها نسبی است و برخی چیزها قطعی. اگر همه چیز نسبی باشد تهش دیوانگی‌ست. نسبی‌گرای واقعی نمی‌تواند قدم از قدم بردارد.‌ شما در حرف می‌گویید همه چیز نسبی‌ است ولی در عمل به آن پایبند نیستید. و باز حرف‌های قبلش را تکرار می‌کرد. می‌گفت بالفرض قبول کنیم حقیقت قطعی برای وجود خدا وجود دارد، به چه‌ چیزی می‌خواهی برسی؟ گفتم آنوقت همان بدیهیات را که با آن، این قطعیت را کشف کرده‌ایم به چیزهای دیگر عرضه می‌کنیم تا ببینیم چیزهای دیگر هم قطعی‌ است یا نه. می‌گفت بدیهیاتی نیست. عقل بدیهیات ندارد. گفتم استاد، شما خودتان دارید هرلحظه با بدیهیات زندگی می‌کنید چطور نیست؟ علم منطق را هم که کلا قبول نداشت و می‌گفت تمام علوم تجربی‌‌اند و تمام. جزئیات بحث را به خاطر ندارم فقط اینکه فکر می‌کنم دو ساعتی بی‌وقفه ادامه داشت و دهانم خشک شده بود. دیگر در آخر تنها چیزی که می‌گفت این بود که سفسطه می‌کنی، مغلطه می‌کنی. درحالی که با کلی‌گویی انواع و اقسام مغالطات را می‌پیمود. دیدم فایده ندارد و دیگر بیخیال شدم. 
فراموش کردم بگویم این استاد، سنی مذهب است. دکتری دارد، اهل پژوهش است و به قول خودش دنیادیده. اواخر صحبت‌هایش حرفی زد که فهمیدم مشکل خیلی ریشه‌ای‌تر است. البته که قبل از آن هم ریشه‌اش را دوانده بود. یک جایی صحبت از این شد که گفتم عقاید مختلف در تئوری‌ می‌توانند باهم زندگی کنند ولی خیلی‌هایشان در عمل نه و خب در چنین جامعه‌ای قانون را چه کسی وضع می‌کند؟ میگفت خرد جمعی. گفتم خرد جمعی در بسیاری از چیزها نمی‌تواند به توافق برسد، منافع در تضاد است، اصلا باورها در تضاد است. (باز میزد به سیاست و منافع قدرت) باید ملاک کلی و ثابتی باشد. می‌گفت ملاک رشد جمعی است.‌ گفتم این خودش اشتراک لفظی‌ است، کدام رشد؟ رشد از چه نظر؟ طبق نظر چه کسی؟ کسی که به اسلام اعتقاد دارد، قبول دارد قانون ثابت را خدا تعیین می‌کند. میگفت خدا قانون تعیین نمی‌کند. می‌گفتم با حکمتش در تضاد است. می‌گفت عقل داده است. گفتم حکمتش اقتضا می‌کند راه را نشان دهد. خلاصه رسید به اینجا که میگفت قرآن کتاب کلیات است و هیچ گاه در جزئیات قانون نداده است. و خب چون سنی مذهب بود نمی‌خواستم دریچهٔ روایات و عترت را باز کنم که دیگر نمیشد جمعش کرد. مثال زد؛ مثلا حکم چندهمسری در قرآن مربوط به همان زمان خودش بوده‌است نه الان. گفتم من می‌پذیرم که چندهمسری در فرهنگ و عرف ما پذیرفته نیست و فعلا به صلاح هم نیست. گفت نه، کلا این حکم انسانی نیست! گفتم یعنی چه؟ این حکم در کانتکست خودش، در فرهنگ خودش قابل اجراست، میگفت انسانی نیست، چرا منِ مرد چنین خودخواهی داشته باشم؟ گفتم یعنی می‌گویید حکم قرآن برای آن زمان هم غلط بوده است؟ مکث می‌کند، جواب قطعی نمی‌دهد. مثال از برده‌داری میزند که قرآن برایش حکم گفته است. و دیگر می‌فهمم اوضاع خیلی خراب است. من اطلاعات زیادی درباره باورهای اهل سنت ندارم. یک چیزهایی می‌دانستم از اینکه عصمت پیامبر (ص) را به آن معنای کامل قبول ندارند و این‌ها، ولی این حرف‌ها به شدت عجیب بود. آخرش هم کارهای ناتمام پایان‌نامهٔ دانشجوها به میان آمد و پس از زدن در سر و کله یکدیگر، تقریبا مسالمت‌آمیز خداحافظی کردیم و استاد گفت شهامتت برای ماندن و حرف زدن را تحسین می‌کنم و باز هم برای ادامهٔ حرف‌ها بیا که در دل گفتم شک نکن! از آن‌ها که پشت گوشتان را دیدید من را هم دیدید!
از ساعت دوازده ظهر تا به الان ذهنم درگیر و سرم از بحث سنگین است. بیشتر از این ناراحت بودم که در میان بحث خواه‌ناخواه یکی تو میگویی یکی او، یکجا تو طرف را متهم میکنی یکجا او تو را و خب اصلا دوست نداشتم نسبت به استاد چنین چیزی اتفاق بیفتد و احساس می‌کنم بی‌احترامی شده‌است. هرچند علنا چنین چیزی نشد، اما حرف‌ها در بحث سرد می‌شوند و خشک و خشن. و این آزارم می‌دهد. درواقع در این زمینه خودسرزنش‌گر ماهری هستم.
تمام بحث نکردن‌هایم جبران شد. پس از آن به دایی زنگ زدم تا حالم کمی بهتر شود. از بی‌منطقی جمعی که در آن بودم مغزم درحال انفجار بود. دایی نیم ساعتی دلگرمی داد و گفت در بحث حلوا خیرات نمی‌کنند و خودت را سرزنش نکن و خوب کردی بیخیالش شدی چون دیگر مُراء بود. این‌ها را هم نوشتم برای تخلیه روحی از تلاطمی که در ذهنم بود. خیلی چیزها را در میان بحث فراموش کردم، خیلی چیزها را هم حوصله شرحش نیست. در کل هم شیرازه‌ای نبود و هرجا هرچیزی که خاطرم آمده است را نوشته‌ام. ترم بعد هم چهار واحد با همین استاد دارم که دعای خیر شما را می‌طلبد.
القصه این را می‌خواستم بگویم؛ جماعت مذهبی! جماعت متدینِ به درد بخور! جماعت مسلمانِ دغدغه‌مند! خواهش می‌کنم خوب درس بخوانید، تلاش کنید، به مراتب بالا برسید، استاد شوید، باورهایتان را عمیق کنید، حفظ کنید، و دانشگاه را از دست این تفکرات نجات دهید! شاید این تنها راه تاثیرگذاری باشد.