| بسـم اللّـه الرحمـن الرحیـم |

هو مورو

هو مورو

هو مورو

یا ذوق‌مرگِ وصل،
یا دق‌مرگِ هجران
ما مرگمان حتمی‌ست؛
میلِ تو کدام است؟!

899 جبران سکوت‌

1404/09/25 | 21:43

می‌دانم زیاد است؛ ممنون از اینکه می‌خوانید و ما را از نوشتن پشیمان نمی‌کنید! :)

بحث کردن را ولو مفید برای مدت زیادی ترک کرده‌ام. نه که نخواهم یا وظیفه‌ نباشد، اعصابم نمی‌کشد، بیش از مقدار لازم درگیرش می‌شوم و هیجانات ناشی از آن می‌شود زخم روحی و جسمی. استادی داریم در دانشگاه، در اولین واحدی که با او داشتیم توجهم را جلب کرد. در برخورد خوش‌مشرب، حرف‌های اعتقادی در میان کلامش پیدا و مقید به نماز بود. آشنایی با او درمیان اساتید دیگری که در بلاد کفرِ رشتهٔ ما وجود دارند، مانند یافتن یک دُر به نظر می‌رسید. توصیه‌های اخلاقی پای ثابت کلاس‌هایش بود و یک‌طورهایی نماد استاد مذهبی در میان اساتید گروه. تصورم همچنان در فضای "بالاخره یک استاد خوب پیدا کردم" می‌چرخید.‌ (و خب منظورم خوبِ فکری‌است و نه علمی.) تا اینکه در برخی جلسات حرف‌هایش رنگ و بوی عجیبی به خود گرفت. از پیشرفت جوامع غربی مثال می‌زد و عقب‌ماندگی جوامع سنتی. نه یکی، نه دوتا، بارها. یا می‌گفت در آمریکا که زندگی‌می‌کرده، اینجا مسجد بوده و بیست متر آن‌طرف‌ترش هم کاباره و همه هم خوش و خرم زندگی می‌کرده‌اند! دیگر بو‌ برده بودم این گرد، گردو نیست. اما بروز نمی‌دادم، در بحث‌ها شرکت نمی‌کردم و در واقع دلیل شخصی داشتم. اما به مرور هر جلسه‌اش برایم شد عذاب. آنقدر فلان جامعه غرب، تئوری غرب و بهمان غرب را بر سر ما می‌کوبید که دیگر مطمئن شده بودم آنی نیست که فکر می‌کردم. چندین ترم گذشت تا چند ماه اخیر که واحد دیگری را با او داریم. شدت حرف‌هایش بیشتر بود.‌ و چیزی که من را بسیار عذاب میداد این بود که چیزی که از دین به دانشجویان عرضه می‌کرد، تنها یک پوسته و سطحی کم‌عمق بود. به شدت خودتحقیر و شیفتهٔ غرب و خب این ویژگی را کاملا به دانشجو القا می‌کرد. خصوصا اینکه این را در کاغذ مذهب کادوپیچ می‌کرد و راحت‌تر به خورد همه می‌داد. و خب من، خون خونم را می‌خورد!

گذشت تا امروز. کلاس ده صبح. نمی‌دانم بحث سر چه چیزی بود که زد به جادهٔ جوامع مذهبی و سنتی که طبق تفکر پیش نمی‌روند و تنها جوامع علمیست که تفکر انتقادی دارد. یک چیزهایی هم از عدم قطعیت همه چیز گفت. دیگر نتوانستم چیزی نگویم. صبر کردم تا انتهای کلاس. به سمت در که راه می‌رفتیم سوال کردم استاد، شما عقیده دارید همه درست می‌گویند؟ گفت بله. گفتم خب برخی چیزها امکان نسبی بودن در آن‌ها نیست. گفت مثلا چه چیزی؟ گفتم مثلا در اصل وجود خداوند. همینطور به سمت دفتر استاد راه می‌رفتیم. گفتم نمی‌شود بگویید هم آن کسی که می‌گوید خدا وجود دارد راست می‌گوید، هم‌ آن کسی که می‌گوید وجود ندارد. بالاخره یکی باید درست باشد. میگفت نه چرا یکی درست باشد؟ هرکسی تصور خود را از خدا دارد. می‌گفتم بحث من بر سر اصل وجود خداست، نه تفاسیر مختلف از خدا.‌ نمی‌فهمید چه می‌گویم. به دفترش رسیدیم. دو نفر دیگر هم پشت میزشان بودند. بحث رسما شروع شد. و خب برایتان بگویم که تقریبا یک ساعت اولِ بحث، بنده آماج حملات استاد بودم که می‌گفت تو می‌خواهی بگویی نظر تو درست است، تو می‌خواهی بگویی خدا وجود دارد، همه بدبختی‌ها از تحمیل عقیده است و خلاصه هرچیزی که فکرش را بکنید. و من یک ساعت ابتدایی را در تلاش بودم که بفهمانم بحثم چیز دیگریست. این استاد، استادِ حرف‌های کلی و قشنگ است! همه با هرعقیده‌ای می‌توانند باهم زندگی کنند، هیچ عقیده‌ای بر دیگری برتری ندارد و از این دست‌ فانتزی‌ها. و هرچه من بحث‌ را به سمت استدلال می‌بردم، ایشان می‌کشاند به حرف‌های کلی. و خب اگر کسی ذره‌ای منطق بلد باشد، می‌داند که آفتش کلی‌گوییست. 
می‌گفت من شخصا اعتقاد دارم خدا وجود دارد، اما نظر آن کسی که می‌گوید وجود ندارد هم برایم محترم است. می‌گفت تو می‌توانی به هر عقیده‌ای برسی اما آن را برای خودت نگه داری و باعث آزار نشود. گفتم خب ملاک آزار را چه چیزی تعیین می‌کند؟ شما می‌گویید ضرر جسمی، یکی می‌گوید روحی، یکی می‌گوید معنوی. کدام درست است؟ بحث را می‌پیچاند. می‌گویم شما می‌گویید همه چیز نسبی است؟ می‌گوید بله. می‌گویم پس چرا توصیه اخلاقی می‌کنید؟ جواب می‌دهد اخلاقیات در همه جای دنیا ثابت‌اند، مهربانی، راستگویی، عدالت. می‌گویم پس همه چیز نسبی نیست، می‌گوید هست! (یا للعجب!) می‌گویم خب اخلاقیات هم می‌تواند نسبی باشد، یکی شاید در چنان محیط ناسالمی رشد کرده باشد که دروغ را از این جهت که تهدیدی برای منافعش است بهتر از راستگویی بداند.‌ می‌گوید نه در وجدان هرکسی ثابت است. می‌گویم پس قبول دارید چیز ثابت وجود دارد؟ میگوید نه! پس از کش‌مکش‌های بسیار در بحث خدا و تلاش سرسختانهٔ من برای اینکه بحث را در حواشی استاد و آن خانمی که در اتاق بود و در میان حرف‌ می‌آمد، همه چیز را حیف و میل می‌کرد و مشخص بود هیچ پیش‌زمینه‌ای از چنین بحث‌هایی ندارد، بالاخره تا حد بسیار کمی توانستم منظورم را برسانم. من می‌گفتم نمی‌شود هم خدا باشد هم نباشد، می‌گفت یعنی تو میگویی هست. می‌گفتم من چیزی نمیگویم، فرض کنید خدا نیست.‌ ولی بالاخره یا باید باشد یا نباشد.‌ نمی‌پذیرفت.‌ الان که فکر می‌کنم دوست دارم آن خانم در اتاق را خفه کنم. آنقدری که فاتحهٔ بحث را خواند. من از ثابت بودن اخلاقیات می‌گفتم و او می‌گفت حضرت موسی هم کسی را زد، مگر انسان بدی بود؟ (خداوکیلی بگویید چه ربطی دارد جایزه دارید! عذرمی‌خواهم ولی واقعا شوت بود.) یا استاد پرسید مثلا مسئله پوشش آیا قطعیتی دارد؟ گفتم ملاکش قطعی‌ست اما نوعش نسبی. بعد یک جایی که استاد می‌گفت یک مفهوم انتزاعی قطعی بگو و همین را مثال زدم، آن خانم می‌گفت تو پوشش را می‌بینی کجایش انتزاعیست؟ و هرچه می‌گفتم خانم! ملاک! ملاک انتزاعیست. ملاک یک مفهوم ذهنیست. نمی‌فهمید و همه چیز را به فنا میداد.‌ یکبار دیگر تاکید کنم که دوست داشتم خرخره‌اش را بجوم. از استدلال‌ها سر درمی‌آورد و بحث میکرد مشکلی نبود، نمی‌فهمید و نطق می‌کرد. بگذریم.
نیم ساعت آخر بود، به استاد می‌گفتم شما فقط یک جواب به من بدهید، خدا هم می‌تواند باشد هم نباشد؟ چطور می‌شود هم بود هم نبود؟ جواب نمی‌دهد. چیز دیگری را به میان می‌آورد. از همان بحث‌ها که هرکسی از زاویه خودش به قضایا نگاه می‌کند. میگفتم من کاری به تنوع باور انسان‌ها ندارم، آیا نباید در نهایت یک حقیقتی باشد؟ یا این درست است یا آن، چون هم این هم آن ممکن نیست. فایده نداشت. گفتم من الان اینجا وجود دارم یا ندارم؟ میگوید داری. میگویم شما چطور به قطعیت رسیدید؟ خب شاید نباشم! میگوید من تو را می‌بینم. می‌گویم شاید خطا می‌کنید.‌ می‌گوید چیزی که با حواس درک شود و قابل آزمون‌ و خطا باشد قطعی‌ست اما مفهوم‌ انتزاعی نمی‌تواند قطعی باشد. گفتم خب عدالت انتزاعیست، چرا ثابت است؟ پاسخ نمی‌دهد. می‌گفتم خب شما میگویید اخلاقیات ثابت است، پس همه چیز نسبی نیست، باز میگوید هست.‌ میگویم خب خودتان دارید خودتان را نقض می‌کنید. در میان هر کدام از این بحث‌ها باران قضاوت‌ها بود که سمتم حواله میشد. اینکه شما می‌خواهید بگویید یک حقیقت هست، فرض کنیم اسلام، و فلان مذهب اسلام و اینطور چند میلیارد آدم را دور ریخته‌اید. و من انرژی می‌گذاشتم تا بفهمانم پذیرفتن اینکه یک حقیقت ثابتی هست، به معنای دور ریختن انسان‌ها و عدم استفاده از ظرفیت‌هایشان نیست. و او باز هم از پنجره قضاوتش از من به همه چیز نگاه می‌کرد، که این را هم به خودش گفتم. می‌گفتم شما می‌گویید همه چیز نسبی‌ است، همین جمله که همه چیز نسبی‌ است چطور قطعی است؟ می‌گفت مغلطه می‌کنی. گفتم کجایش مغلطه است؟ از این واضح‌تر؟ خود همین یک مفهوم انتزاعیست. چرا شما فکر نمیکنید همین حرفی که میزنید نسبی باشد؟ من می‌توانم باور داشته باشم خیلی چیزها قطعی‌ است شما نداشته باشید. مشخص بود جوابی ندارد و حرف را فقط به درد و دیوار حاشیه زدن جلو می‌برد. از تحمیل عقیده در جامعه، اوضاع آزادی بیان و این نقل و نبات‌های رایگان. اینکه تفکرات تو Childish است. از قدیم، باورِ نسبی‌گرایی را در تمام کلاس‌هایش تزریق کرده‌است. گفتم استاد، با این اوصاف که پاسخی نمی‌دهید، لطفا وقتی می‌خواهید از نسبیت حرف بزنید، لااقل بگویید برخی چیزها نسبی است و برخی چیزها قطعی. اگر همه چیز نسبی باشد تهش دیوانگی‌ست. نسبی‌گرای واقعی نمی‌تواند قدم از قدم بردارد.‌ شما در حرف می‌گویید همه چیز نسبی‌ است ولی در عمل به آن پایبند نیستید. و باز حرف‌های قبلش را تکرار می‌کرد. می‌گفت بالفرض قبول کنیم حقیقت قطعی برای وجود خدا وجود دارد، به چه‌ چیزی می‌خواهی برسی؟ گفتم آنوقت همان بدیهیات را که با آن، این قطعیت را کشف کرده‌ایم به چیزهای دیگر عرضه می‌کنیم تا ببینیم چیزهای دیگر هم قطعی‌ است یا نه. می‌گفت بدیهیاتی نیست. عقل بدیهیات ندارد. گفتم استاد، شما خودتان دارید هرلحظه با بدیهیات زندگی می‌کنید چطور نیست؟ علم منطق را هم که کلا قبول نداشت و می‌گفت تمام علوم تجربی‌‌اند و تمام. جزئیات بحث را به خاطر ندارم فقط اینکه فکر می‌کنم دو ساعتی بی‌وقفه ادامه داشت و دهانم خشک شده بود. دیگر در آخر تنها چیزی که می‌گفت این بود که سفسطه می‌کنی، مغلطه می‌کنی. درحالی که با کلی‌گویی انواع و اقسام مغالطات را می‌پیمود. دیدم فایده ندارد و دیگر بیخیال شدم. 
فراموش کردم بگویم این استاد، سنی مذهب است. دکتری دارد، اهل پژوهش است و به قول خودش دنیادیده. اواخر صحبت‌هایش حرفی زد که فهمیدم مشکل خیلی ریشه‌ای‌تر است. البته که قبل از آن هم ریشه‌اش را دوانده بود. یک جایی صحبت از این شد که گفتم عقاید مختلف در تئوری‌ می‌توانند باهم زندگی کنند ولی خیلی‌هایشان در عمل نه و خب در چنین جامعه‌ای قانون را چه کسی وضع می‌کند؟ میگفت خرد جمعی. گفتم خرد جمعی در بسیاری از چیزها نمی‌تواند به توافق برسد، منافع در تضاد است، اصلا باورها در تضاد است. (باز میزد به سیاست و منافع قدرت) باید ملاک کلی و ثابتی باشد. می‌گفت ملاک رشد جمعی است.‌ گفتم این خودش اشتراک لفظی‌ است، کدام رشد؟ رشد از چه نظر؟ طبق نظر چه کسی؟ کسی که به اسلام اعتقاد دارد، قبول دارد قانون ثابت را خدا تعیین می‌کند. میگفت خدا قانون تعیین نمی‌کند. می‌گفتم با حکمتش در تضاد است. می‌گفت عقل داده است. گفتم حکمتش اقتضا می‌کند راه را نشان دهد. خلاصه رسید به اینجا که میگفت قرآن کتاب کلیات است و هیچ گاه در جزئیات قانون نداده است. و خب چون سنی مذهب بود نمی‌خواستم دریچهٔ روایات و عترت را باز کنم که دیگر نمیشد جمعش کرد. مثال زد؛ مثلا حکم چندهمسری در قرآن مربوط به همان زمان خودش بوده‌است نه الان. گفتم من می‌پذیرم که چندهمسری در فرهنگ و عرف ما پذیرفته نیست و فعلا به صلاح هم نیست. گفت نه، کلا این حکم انسانی نیست! گفتم یعنی چه؟ این حکم در کانتکست خودش، در فرهنگ خودش قابل اجراست، میگفت انسانی نیست، چرا منِ مرد چنین خودخواهی داشته باشم؟ گفتم یعنی می‌گویید حکم قرآن برای آن زمان هم غلط بوده است؟ مکث می‌کند، جواب قطعی نمی‌دهد. مثال از برده‌داری میزند که قرآن برایش حکم گفته است. و دیگر می‌فهمم اوضاع خیلی خراب است. من اطلاعات زیادی درباره باورهای اهل سنت ندارم. یک چیزهایی می‌دانستم از اینکه عصمت پیامبر (ص) را به آن معنای کامل قبول ندارند و این‌ها، ولی این حرف‌ها به شدت عجیب بود. آخرش هم کارهای ناتمام پایان‌نامهٔ دانشجوها به میان آمد و پس از زدن در سر و کله یکدیگر، تقریبا مسالمت‌آمیز خداحافظی کردیم و استاد گفت شهامتت برای ماندن و حرف زدن را تحسین می‌کنم و باز هم برای ادامهٔ حرف‌ها بیا که در دل گفتم شک نکن! از آن‌ها که پشت گوشتان را دیدید من را هم دیدید!
از ساعت دوازده ظهر تا به الان ذهنم درگیر و سرم از بحث سنگین است. بیشتر از این ناراحت بودم که در میان بحث خواه‌ناخواه یکی تو میگویی یکی او، یکجا تو طرف را متهم میکنی یکجا او تو را و خب اصلا دوست نداشتم نسبت به استاد چنین چیزی اتفاق بیفتد و احساس می‌کنم بی‌احترامی شده‌است. هرچند علنا چنین چیزی نشد، اما حرف‌ها در بحث سرد می‌شوند و خشک و خشن. و این آزارم می‌دهد. درواقع در این زمینه خودسرزنش‌گر ماهری هستم.
تمام بحث نکردن‌هایم جبران شد. پس از آن به دایی زنگ زدم تا حالم کمی بهتر شود. از بی‌منطقی جمعی که در آن بودم مغزم درحال انفجار بود. دایی نیم ساعتی دلگرمی داد و گفت در بحث حلوا خیرات نمی‌کنند و خودت را سرزنش نکن و خوب کردی بیخیالش شدی چون دیگر مُراء بود. این‌ها را هم نوشتم برای تخلیه روحی از تلاطمی که در ذهنم بود. خیلی چیزها را در میان بحث فراموش کردم، خیلی چیزها را هم حوصله شرحش نیست. در کل هم شیرازه‌ای نبود و هرجا هرچیزی که خاطرم آمده است را نوشته‌ام. ترم بعد هم چهار واحد با همین استاد دارم که دعای خیر شما را می‌طلبد.
القصه این را می‌خواستم بگویم؛ جماعت مذهبی! جماعت متدینِ به درد بخور! جماعت مسلمانِ دغدغه‌مند! خواهش می‌کنم خوب درس بخوانید، تلاش کنید، به مراتب بالا برسید، استاد شوید، باورهایتان را عمیق کنید، حفظ کنید، و دانشگاه را از دست این تفکرات نجات دهید! شاید این تنها راه تاثیرگذاری باشد.

898 روز زن

1404/09/22 | 23:06

از فرهنگ ایرانی، روزهایی شیفتهٔ زندگی جمعی و ارتباط نزدیک خویشاوندی‌ام و روزهایی آنقدر از نداشتن حریم خصوصی و سَرَک‌های دائمی متنفر که ترجیح می‌دهم مانند خانواده غربی در هجده سالگی مستقل می‌شدم و تا آخر عمر رنگِ هیچ خویشاوندی را نمی‌دیدم. باز یادم می‌افتد آن هم تهش افسردگی و مرگ در تنهایی‌ست. بیخیال می‌شوم.‌ نمی‌دانم دنیا روزی جامعه‌ای نرمال که میانهٔ بام بایستد را به خودش می‌بیند یا نه؟ 

توییت زده بود؛ زن بدون فرزند ذره‌ای ارزش ندارد.‌ البته کلمهٔ دیگری به کار برده بود که بماند. دلم می‌گیرد. روز زن در فرهنگ ما گره‌ خورده‌است با مادری. کم هستند کسانی که در این میان حواسشان به شأن و منزلت خود زن، شخصیت و وجود او باشد. طیف‌های دیگر را کار ندارم؛ قشر متدین هم همین است. و حتی اوضاعش بدتر است! می‌خواهد ارزش و اهمیت مادری را بالا ببرد، جماعت دیگری را لگدمال می‌کند. اسلامی که من شناخته‌ام نگاهش ابتدا به نفس وجود زن به عنوان یک انسان است و بعد نقش‌های او‌. ولی گاهی آنقدر زمزمه‌ها زیاد می‌شوند که نیمچه شکی در دلم ایجاد می‌شود؛ نکند نگاه اسلام هم همین است و من آن را بد شناخته‌ام؟!

سر زده بودیم برای تبریک روز زن. کسی وارد می‌شود و بعد از سلام تیرش را می‌زند؛ باز هم که دست خالی آمده‌‌اید! و بله، منظورش دستِ خالی از بچه است. دلم بیشتر می‌گیرد.‌ هرآنچه آماده کرده بودم در این شرایط بگویم می‌پرد. در خودم می‌‌ریزم. مسیر برگشت نوحهٔ «یارا یارا تو علت تپیدن‌هایی» را از کریمی می‌گذارم و اشک می‌ریزم. گله‌هایم از آدم‌ها را به امام می‌گویم و می‌سپارمشان به همان‌ها. آرام می‌شوم و یکبار دیگر فکر می‌کنم اگر اهل بیت نبودند خیلی پیش‌تر از بین رفته بودم. ولی آنقدر که من می‌فهمم این اسمش صلهٔ رحم نیست. رنج رحم است!

اسلام را حتما دانلود کنید! خیلی خوب است! خصوصا بخش مراعات دل افراد و حق‌الناسش را.‌ شما چقدر دیده‌اید به طور جدی از این بخش‌ها پای منبرها صحبت شود؟ صدا و سیما و یکی دو استاد اخلاقش را فاکتور بگیرید، در جلسات حضوری چقدر شنیده‌اید؟ بگویم یکبار هم دروغ گفته‌ام!

مدیر موسسه می‌گوید بچه‌ها فقط معلم ژیگول دیده‌اند. موی پوشیده و بی‌آرایش برایشان تازه است. خب قابل پیش‌بینی بود. چندباری تاکید کرده‌است رفتارت باید بیشتر فان باشد.‌ این را هم درک می‌کنم که باید همینطور بود. اما نمی‌دانم چرا انقدر این مسئله به چشم می‌آید؟ خب من در کلاس‌ها پوششم رسمی‌ست و چادر ندارم. در جمع‌های دوستانه هم که تقریبا بیشترین خنده را از دیگران می‌گیرم و این شوخ‌طبعی را در کلاس هم حفظ کرده‌ام. دیگر نمی‌دانم چه چیزی عجیب است؟ شاید باور نکنید ولی حتی همینکه بدون چادر هم موهایم در مقعنه پوشیده‌است برای معلم‌های دیگر مایهٔ تعجب است. یعنی از دور آلارمِ تفاوت می‌دهد. آویزی ساده به موبایلم وصل است که گوشی را با آن نگه‌می‌دارم و در دستم می‌کنم. یکی از معلم‌ها سوال کرد مثلا این الان تسبیح است؟ گفتم هولدر موبایل است! ولی شما چندمین نفری هستید که این را می‌پرسید، چرا؟ گفت به خاطر ظاهر شماست. خودش هم اضافه کرد که همین را در دست کسی دیگر ببیند اینطور فکر نمی‌کند. حالا ظاهر من چگونه‌است؟ خیلی خیلی معمولی. آنقدر که خودم از نظر اعتقادی به آن نقد دارم. هنوز هیچ نمود دیگری در کلام و برخورد هم که حاکی از تفاوت باشد شکل نگرفته‌است ولی نگاه‌ها سنگین است. احساسِ موجود فضایی را دارم که وارد سیاره‌ای بیگانه شده و همه چیزش برای موجودات دیگر تازگی دارد. جامعه واقعا عوض شده‌است. و فکر کنید چند نفر در چنین محیطی برای حفظ باورهایشان دوام می‌آورند؟

شب پیش از روز دانشجو، یک دستم به کتاب و امتحان بود، یک دستم به کارهای خانه و یک دستم به جوشاندن شیر! فارغ از عالم و آدم شیرکاکائوها را با فلاسک و زیرانداز به دانشگاه بردیم و بعد از امتحان در هوای سرد بر بدن زدیم. برکتی هم داشت. باقی‌مانده‌اش را به دفتر اساتید بردیم و یک دور هم آنجا چرخاندیم. گفته بودم با این بند و بساط مضحکه‌ای می‌شویم در دانشگاه. میم می‌گفت کی به کی است؟ و اضافه کرد؛ «به جهنم!» این کلمهٔ پرکاربرد در زندگی!

897

1404/09/17 | 05:35

دودوتا چهارتا؛ تقریبا نصف حق‌التدریس هر جلسه را خرج پرینت رنگی، مقوا و وسائل کمک آموزشی می‌کنم. درست است که انگیزه‌ام برای شروع تدریس مالی نبوده و حتی با چندرغاز حقوق خنده‌داری که معلم‌های زبان (کلا معلم‌ها) می‌گیرند، چنین انگیزه‌ای از همان حقوق هم خنده‌دارتر است، منتهی هرطور حساب می‌کنم آن حقوق به این میزان خلاقیت و فکری که نیاز است نمی‌ارزد. تکنیک و ایده تا دلت بخواهد هست، حتی آن معلمی که حال و حوصله ندارد و کلاسش را سمبل می‌کند هم پر از ایده‌ است، ولی باید انگیزه‌ای باشد یا نه؟ همه که یادگیری و سابقه و علاقه برایشان اولویت نیست. تدریس، انرژی گذاشتن و توجهِ لحظه به لحظه و آمادگی برای هر واکنش غیرمنتظرهٔ یک موجود زنده با بی‌نهایت تنوع در رفتار است! که زحمت و نتیجه‌اش تناسب ندارد. و خب عجیب نیست کیفیت آموزش اینی باشد که هست.

هرچه می‌دَوَم به بودجه‌بندی کلاس نمی‌رسم. دلیلش هم ریدینگ‌های سخت کتاب‌ است که اصولا بسیار بالاتر از سطح بچه‌هاست. محتوای یادگیری اصطلاحا باید وان پلاس وان (1+1) باشد؛ یعنی تنها یک سطح از سطح یادگیرنده بالاتر. ولی اینطور که من می‌بینم خیلی بیشتر است و خب آخر‌ جلسات ریدینگ، خستگی ذهنی را می‌شود در صورت بچه‌ها دید. شاید هم تدریس من مشکل دارد، نمی‌دانم. خودم هم یک جورهایی نمی‌دانستم باید در لحظه چه کنم. یک ساعت تمام روی یک صفحه وقت گذاشتم و باز هم نتیجه‌ای که می‌خواستم نشد. از مدیر موسسه سوال کردم، گفت یک ساعت زیاد است، گفتم خب بچه‌ها نمی‌فهمند، می‌گفت کمالگرا نباش، قرار نیست تمام جزئیات ریدینگ را درک کنند، ایده کلی و کلمات مهم کافی‌ست. نمی‌دانم شاید هم من دوباره کمال‌گرایی‌ام گل کرده، ولی خب هنوز نمی‌توانم کیفیت،‌ زمان کم و خلاقیت را باهم داشته باشم. 
یار از شلوغی این روزها استقبال می‌کند. هرچند کسی که دارد زیر بار کلاس و امتحان و دوره‌ها لِه می‌شود منم! قدیم‌تر می‌گفت دوست ندارم همسرم خارج از خانه کار کند و خب هم‌نظر بودیم. ولی با شرایط حالا هردو به این نتیجه رسیده‌ایم که بهترین کار فعلا همین است. هرچند گاهی در لفافه می‌پرسد دانش‌آموزانت چه کسانی هستند؟ می‌فهمم نگران است و دوست ندارد برای پسرهای جوان تدریس کنم و خب من هم سعی می‌کنم نگران‌ترش نکنم و به او اطمینان بدهم که چیزی برای تهدید وجود ندارد. هرچند در این زمینه‌‌ها خیلی انسان چارچوب‌مندی نیستم. به محدودیت‌های اعتقادی قائلم، ولی نه از این جهت که روابط کاری و تحصیلی معمول را نداشته باشم. یعنی اینطور بزرگ نشده‌ام. اما حداقل سعی می‌کنم حساسیت‌هایش را درک کنم و بگذارم پای دوست داشتنش. 

896

1404/09/03 | 09:56

در یکی از شلوغ‌ترین برهه‌های زندگی‌ام به سر می‌برم. صبح تا شب دانشگاه، عصر موسسه، ظهر کلاس‌های متفرقه و اگر جای دیگری نباشد مشغول کارهای خانه، درس خواندن و نوشتن لسن‌پلن. به قول مینا؛ هر روز فقط لباس می‌پوشم و بیرون می‌زنم، نمی‌دانم کجا، فقط می‌دانم که باید به جایی بروم! حکایت من است. دنبال روزها می‌دوم. خدا را شکر با دانش‌آموزانم ارتباط خوبی گرفته‌ام. جلسه دوم خبری از استرس اولیه نبود و تقریبا اوضاع به آرامی گذشت. بچه‌های تیز و فرزی هستند و اصولا زود می‌گیرند. همین شرایط را قابل کنترل‌تر می‌کند. ولی فکر می‌کنم در مواجهه با بچه‌های بازیگوش و سرکش احتمالا با مشکل کمبود جدیت مواجه شوم. باید دید چه می‌شود. این میان اوضاع جسمی هم برای خودش بازی درمی‌آورد. دغدغه‌ایست دائمی در گوشه ذهنم. حتی در پرکارترین روزها رهایم نمی‌کند. تا تقی به توقی می‌خورد و کمی ساعت خواب اینور آنور و چیزی کم و زیاد می‌شود، به تریج قبایش برمی‌خورد و ناز می‌کند! واقعا سلامتی نعمتیست. من اگر نمی‌توانم از حسرت گذشته بگذرم، همه‌اش برای همین سلامتی‌ست که در ایام جوانی بود و حالا به مویی بند است. صدها چیز باید برایش رعایت شود تا کمی ثبات داشته باشد. و خب منی که برای استمرار هرچیز دیگر صبر و حوصله‌اش را دارم، به اینجا که می‌رسد دست روی دست گذاشته‌ام. می‌فهمم هنوز نپذیرفته‌ام و فرار می‌کنم. از واقعیت. و می‌دانم مشکل کار در امیدی‌ست که ندارم. نمی‌دانم، روزهایی که حالا به سر می‌برم را زمانی در خواب هم نمی‌دیدم، مسیری که در زندگی چرخید، فرمانی که کج شد و مرا به این سمت آورد، از افسردگی به معلمی!‌ شاید او اراده کند و باقی چیزها را هم خودش سر و سامان بدهد.‌ من معترفم به ضعفم، به اینکه کاری از دستم ساخته نیست.‌ عقلم به احتمالات قد نمی‌دهد. به درست و غلط‌ها. توان و فرصت آزمون و خطاها را هم ندارم. کاش وقتش برسد و خودش راه را نشانم دهد.

سگ سیاه

1404/07/26 | 12:15
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

895

1404/07/14 | 10:34

اسفندماه که برای اولین بار، تنها به هزار کیلومتر دورتر سفر کردم واقعا احساس کردم بزرگ شده‌ام. مزه‌اش هنوز زیر زبانم هست؛ ترکیبی از هیجان، ترس و لذت.‌ تیری را در چله گذاشت که دوست داشتم بکشم و پرتاب کنم. برای همین نمی‌خواستم برای میهمانی پنج‌شنبه کسی کمک‌کارم باشد. قرار بود دو زوج تازه‌عروس‌داماد را پاگشا کنیم. خواهرم و همسرش/پسردایی و خانمش. البته به همراه پدر و مادرم/دایی و زن‌دایی و فرزندانشان/خانواده شوهرخواهرم/مادربزرگ‌ و پدربزرگِ مادری و پدری. در مجموع بیست نفری می‌شدیم. مامان در این مواقع خیلی جلوجلو به تکاپو می‌افتد.‌ اما یار عقیده دارد نیازی نیست و حتی خریدها را می‌گذارد برای روز آخر. به تعادل رسیدن میان آن دو هم وظیفه خطیری‌ست که به من محول شده است! شب قبلش خیابان‌ها را برای خرید هدیه متر کردیم. میهمان‌ها برای پس از اذان مغربِ فردا دعوت شدند. با سیاست‌هایی که باید مامان را آرام می‌کردم و یار را هُل می‌دادم، صبح برای خرید مواد اولیه بیرون زدیم. حین خرید به یار می‌گفتم ما خودمان کِی از عروس‌دامادی درآمدیم که داریم زوج‌های دیگر را پاگشا می‌کنیم؟ باورمان نمیشد. خود همین مرحله‌ای از بزرگ شدن بود. چهار پنج ساعتی تا برگشت زمان برد. ظهر شده بود. مامان می‌گفت مرغ‌ها را بیاور اینجا من خورشت را بگذارم. قبول نکردم.‌ می‌خواستم یکبار خودم میهمانی نسبتا بزرگی را مدیریت کنم. رسیدیم خانه. قرار بود طبق معمول پخت برنج با یار باشد. از آنجایی که تجربهٔ او در تعداد بالای غذا بیشتر است. من هم مشغول کارهای دیگر. می‌دانستم مامان بالاخره آرام نمی‌ماند و دو سه ساعت قبل از میهمان‌ها برای کمک می‌آید. همهٔ تلاشم را می‌کردم تا زمان رسیدن او کار زیادی نمانده باشد. موفق هم شده بودم. دو ساعت قبل که مامان رسید، سالاد و سس‌ها آماده در یخچال، خورشت بارگذاشته، دسرها آماده و تزئین شده، میوه‌ها شسته و خشک شده، قندان‌ها پر و خانه مرتب بود. هرچند لحظات آخر صدای هل من ناصرم درآمده بود و اجازه دادم مامان بیاید و حداقل جاروی خانه و دستمال کشیدن به سرویس چینی با او باشد. دیگر واقعا نمی‌توانستم. و خب تا حد قابل توجهی انتظار خودم را برآورده کرده بودم. پس با خیال راحت کمک گرفتم. پاهایم تا روز بعدش درد می‌کرد اما از خودم رضایت داشتم. هرچند پیش از آن هم هیچوقت به معنای امروزی‌ها وابسته نبوده‌ام.‌ ولی خب می‌دانید دیگر؛ مادرهای بیش از حد فعال و فداکار، ناخواسته برخی فرصت‌ها را در اختیار فرزند نمی‌گذارند. فرصت روی پای خود ایستادن، خطا کردن و یاد گرفتن. میهمانی خوب پیش رفت و چیزی کم نداشت. و این برای منی که هیچوقت در این ابعاد کار نکرده بودم پیشرفت بزرگی بود. و خوشحالم که هرچند شاید دیر، اما با همین خراش‌های ریز ریز، این پیله را پاره کردم و بالی تکان دادم. 

894

1404/07/08 | 18:48

روز اول دانشگاه چگونه گذشت؟ استاد نگارش تخصصی در لابه‌لای تدریس آکادمیک رایتینگ، طعنه‌ای هم می‌زد که برخی به روایات هم می‌گویند رفرنس! رفرنس باید فکت باشد و مگر این چیزها الکی‌ست؟ استاد دیگری از Patriarch (مردسالاری) در تاریخ می‌گفت و اینکه اصلا چه کسی گفته مرد باید نان‌آور خانواده باشد و چرا زن نباشد؟ ادبیات نمایشی می‌گفت در کلاس من با Bias نیایید و در خوانش ادبیات باید تعصبات جنسیت‌زده خود را دور بریزید و اینجا قرار است خیلی چیزهای جنسیتی را بی‌پرده بخوانیم. استاد ترجمه متون اسلامی کنایه می‌زد که ما کاری به اسلام نداریم و مجبوریم این‌ها را تدریس کنیم. دایی را که می‌بینم گاهی می‌پرسد از بلاد کفر چه خبر؟! به شوخی می‌گیریم و می‌خندیم. ولی می‌دانم. واقعیت دارد. گاهی واقعا از نفس کشیدن در این فضا خسته می‌شوم. ترسان هم؟ قطعا. شاید اشتباه می‌کردم که دلم برای کلاس‌ها تنگ شده بود. کاش کسی به داد دانشگاه می‌رسید. به داد علوم انسانی، به داد فکر جوان‌ها..

893

1404/06/26 | 10:40

برای شروع کلاس‌ها لحظه‌شماری می‌کنم. نسبت به ماه پیش که احساس می‌کردم باید یک سه‌ماهۀ دیگر به تابستان اضافه کنند پیشرفت خوبیست. به نظر می‌آید اثر اساتید خوب ترم بعد است. ترم گذشته زجری بود برای خودش. هرچه بیشتر می‌گذرد مطمئن‌تر می‌شوم که استادِ خوب همه چیز است. چند رنگ خودکار نمدی برای ترم پیش رو خریدم. هنوز شوق پرسه زدن در لوازم تحریر و شروع سال تحصیلی جدید را از دست نداده‌ام. راستش همیشه از آن بچه‌هایی بودم که عاشق درس و مدرسه‌اند، تکالیفشان را باسلیقه انجام می‌دهند و معلم برگه‌های امتحانی را به آن‌ها می‌دهد تا تصحیح کنند. هنوز هم سعی می‌کنم همینطور باشم. با این تفاوت که آن زمان بچه‌درس‌خوان‌ها محبوب بودند و حالا منفور! البته که ذره‌ای اهمیت ندارد. ولی گاهی دلم می‌خواهد در محیطی درس بخوانم که رقابت شدیدتر است.‌ رقابت سالم رشد می‌آورد.‌ اما جز هشت-نُه نفر از دوستانم کسی برای درس و تلاش تره خرد نمی‌کند! قسمت حرص‌درآرش این است که دقیقا همان بی‌مسئولیت‌های خوش‌گذرانِ درس‌نخوان، صدای گله و شکایتشان از همه بلندتر است! چرا فلان چیز فلان‌طور است، چرا زمین کج است، چرا در کتری باز است، چرا گوش خرگوش دراز است و الخ. طلبکارهای حق به جانبی که هیچ نقشی برای خود قائل نیستند. همه چیز را در اطرافشان سیاه می‌بینند. به هرچیزی در اجتماع اعتراض دارند ولی تصورشان از تغییر مثبت این است که دیگران کار کنند و آن‌ها بخورند! دائما غر می‌زنند که چرا فلان آدم در فلان جا نشسته و تخصص ندارد ولی ساده‌ترین امتحان دانشگاه را با صد مدل تقلب پاس می‌کنند! دهانشان را با لفظ عدالت باد می‌کنند و نوبت صف‌شان در سلف را می‌پیچانند! و بدتر گمان می‌کنند کسی که مانند خودشان نباشد زرنگ نیست! دلم پُر است. نه برای خودم. از جابه‌جایی ارزش‌ها. از محیط سوری دانشگاه. از جوان‌های خودخواهی که خانواده‌ها تحویل جامعه داده‌اند. از آینده‌ کشور که قرار است از دل این محیط‌ها بیرون بیاید. از اصالت سرعت، منفعت‌طلبی و ده‌ها درد دیگر. خلاصه اوضاع خیلی خیط است جانم!

892

1404/06/24 | 17:18

می‌گفت خمینی از تعصب و خرافۀ مردم، دستاویزی ساخت برای انقلاب. می‌گوید خودش از طرفداران جدی جنبش چهارصد و یک بوده، اما عُلقه و مِهر مادری‌اش اجازه نداده پسرش دل به خطر بزند و در تظاهرات شرکت کند! جالب است! چیزی که برایش حاضر به هزینه دادن نیستند و محبت مادری مانعش می‌شود را باور قلبی و هدفی مقدس دانسته، و راهی را که مادرانِ پنچ شهیده پیموده و آرزو می‌کنند پسر دیگر می‌داشتند تا باز هم در مسیرش فدا کنند را خرافات می‌خوانند!

891

1404/06/18 | 13:25

میهمان مادربزرگم بودند. امام جماعت مسجد محل؛ همراه با همسر، دختر و پسرش. از در و دیوار حرف می‌زدیم. طبق روال صحبت از ازدواج شد و اینکه پسرشان خیلی خواستگاری رفته و نتیجه نداشته. پرسیدم متولد چه سالی هستند؟ گفتند سی‌ساله و معلم است. طبق شرایط کلی خانواده و خود آقاپسر که گفته بودند، موردی به ذهنم آمد. گفتم یک دختر خیلی خوب و خانواده‌دار می‌شناسم. گفتند عکسش را داری؟ همین اول که این را گفتند تردید کردم، ولی گفتم حالا! شاید داشته باشم. موبایلم را برداشته بودم و بدون آنکه به آن‌ها بگویم در گالری می‌گشتم. همان حین حرف می‌زدم. یادم آمد علت نتیجه نداشتنِ خواستگاری‌ها تا به این سن مهم است. عکس دوستم را پیدا کرده بودم. ولی سوال را پرسیدم. جواب دادند چون پسرشان خیلی روی زیبایی حساس است! دست نگه داشتم. عکس را پاک کردم که دروغ نباشد و گفتم شرمنده؛ عکس را پاک کرده‌ام! شاید فکر کنید دوستم آنقدرها زیبا نبود، اما برعکس، دقیقا آنقدرها زیبا بود! شاید خوش بر رو روتر از خیلی‌های دیگر. از اخلاق و کمالات هم چیزی کم نداشت. اما همیشه با خودم گفته‌ام به کسی که اولویت‌هایش را انقدر نامتقارن چیده‌است موردی معرفی نمی‌کنم. علی‌الخصوص مذهبی باشد، پدرش روحانی باشد، تا کوه قاف ادعایش بشود اما به خودش که می‌رسد هنوز از فرهنگ و تدین و اخلاق نپرسیده برود سراغ زیبایی! برای دخترش هم همین است. آقاپسر دیندار است، مسئولیت‌پذیر است، باجربزه است مهم نیست، فقط همینکه چقدر در چنته دارد؟ بحث به دل نشستن و این‌ها هم نیست. کیست که نداند ظاهر مهم است. اما به دل نشستن تقریبا معیار فیکسی ندارد. منعطف است. قابل توصیف نیست. خیلی فرق دارد با اینکه سفارش بدهیم که رنگ پوستش سفید باشد، قدش از یک و شصت و یک، تا یک و شصت و شش و ‍‌BMI اش در محدوده نرمال به بالا باشد! امیدوارم شما هم مانند برخی واسطه‌ها نباشید که می‌گویند به ما چه؟ طرف ملاکش این است، هرطور شده جوش بده برود که کلاهمان می‌رود توی هم! واسطه‌گر فرهنگ‌ساز است. ملاک‌ها را متعادل می‌کند. جامعه می‌سازد. به قول ننه ابراهیم فلافلی نیست که موردها را بی‌فکر و قطاری در نان باگت بچیند! شما هم در ملاک‌های غیرمنطقی بی‌تفاوت نباشید. گوشزد کنید. نگذارید آدم‌ها به چشم کارخانه انسان‌سازی با سفارش اختصاصی به شما نگاه کنند! قرار است خانواده ساخته شود. «انسان» ساخته شود. بعدش هم فهمیدم آقاپسر می‌گوید دخترخانم حتما همکار باشد! آن هم درحالی که دختر خودشان بعد از دبیرستان ادامه تحصیل نداده‌است! یکسری چیزها را هم اینجا نمی‌شود گفت. ولی خب خیلی زشت است. این حرف‌ها را اگر کسی بزند که اهل شرع نیست می‌گویی خب خیلی بعید هم نبود، اما برای چنین خانواده‌ای، چه بگویم؟ به نظر من که افت کلاس دارد. یعنی به قبای دینداری نمی‌خورد. یک مقدار با خانواده‌اش صحبت کردم که بهتر است در ملاک‌هایشان کمی تجدید نظر کنند و واقع‌بینانه‌تر تصمیم بگیرند و این داستان‌ها. ولی خب موردهای خوبم را گذاشته‌ام که گیر همان باتقواترها بیایند! به نظرم آقاپسرهایی که دنبال جنیفر لوپزهای محجبه می‌گردند، بهتر است نصیب همان دخترهایی شوند که در پیِ مولتی‌میلیاردرهای مذهبی هستند! بالاخره چیزی که عوض دارد گله ندارد.

890

1404/06/17 | 00:19

شده‌است حس کنید در زمین حبس شده‌اید؟ نه آنطور که استعاره باشد از غصه‌هایتان؛ واقعا فکر کنید راه فراری از اینجا ندارید. اینجا که می‌گویم منظور این سیاره است. به خانه برگشتنی سرم را به سمت پنجرهٔ ماشین خم کرده بودم. یکی از چیزهایی که از این خانه دوست دارم این است که در مسیرش آسمان را بیشتر می‌بینم. نورهای مزاحم نیستند و ستاره‌ها واضح‌تر دیده می‌شوند. خوانندهٔ ناشناس، غریبه را می‌خواند. باد به صورتم می‌خورد. تاریکی آسمان را نگاه می‌کردم که یک آن گفتم؛ چرا نمی‌توانم از زمین بروم؟! می‌دانم عجیب و شاید مسخره باشد. طبیعی‌‌تر بود اگر پس از یک مشاجره یا بن‌بستی در زندگی با حالتی از گریه چنین آرزویی می‌کردم. یا مانند برخی‌ها به جبر جغرافیایی لعنت می‌فرستادم و شب و روز را در فکر رفتن از اینجا و این کشور می‌گذارندم. اما هیچکدام این‌ها نبود. شبی بود معمولی. و من غصه‌دار حبس ابدی بودم که در زمین خورده‌ام! یک بار به آسمان نگاه کنید و فکر کنید؛ ما نمی‌توانیم از اینجا خارج شویم. وحشتناک نیست؟! حالا اگر همهٔ زمین برای ما باشد، چه فایده؟! من دلم می‌خواهد بتوانم در آسمان سفر کنم. کهکشان‌هایی که تعدادشان از مجموع دانه‌های شن در تمام کویرهای زمین بیشتر است را بگردم! هزاران هزار خانهٔ دیگر که می‌توان در آن زیست را پیدا کنم. هزاران موجودی که روحمان از وجودشان بی‌خبر است را ببینم، میلیون‌ها تفاوتِ ممکنی که می‌توانند با هر چیز دیگر داشته باشند را کشف کنم و احساس کنم که آزادم! فرض کنید دنیایی در بیرون وجود دارد که هنوز دست هیچکس به تصویرِ نهایتش نرسیده و احتمالا هیچوقت هم نخواهد رسید، و ما اینجا مانند انیمیشن Horton hears a who بر روی گردی از غبار نشسته‌ایم! می‌دانم چندان قابل درک نیست. اما این فکر آنقدر عمیق است که اگر زیاد به آن پر و بال دهم قلبم را به دهانم می‌آورَد! شاید اگر ساختمان‌های بدقواره اجازه می‌دادند تا انسان‌ها آسمان را بیشتر ببینند، ملموس‌تر به نظر می‌رسید. احساس هم که از نامش پیداست، درونی‌ست، نمی‌شود آن را تمام و کمال در قالب کلمات ریخت. فقط همین را می‌دانم که با عجایب بی‌نهایتی که خارج از اینجا وجود دارد، بسنده کردن به جایی که هستیم تهِ حماقت است!

889

1404/06/04 | 22:06

شاهنامه‌خوانی از آن آرزوهایی‌ست که نمی‌دانم چه زمانی قرار است تیک‌اش را در زندگی‌ام بزنم. به سفارش فردی، پادکستی را با این موضوع دانلود و شروع کردم. قسمت اولش داستان پادشاهی گَیومرت بود.‌ از سرآغاز و در ستایش خرد گذشت و وارد خلقت آفرینش شد. در کنارش ابیات را شرحی هم می‌داد. به آنجا رسید که فردوسی از خلقت آسمان و زمین می‌گفت. اینکه از چهار عنصر آب، آتش، خاک و باد تشکیل شده‌اند. اما حرفی زد که ماندم دیگر ادامه بدهم یا نه! گفت خب آن زمان که جدول مندلیف نبوده که این چیزها را بدانند! فکر می‌کردند زمین از این چهار عنصر ساخته شده و فردوسی هم همین را گفته! شوقم برای گوش دادن به باد رفت. آخر مسلمان! آن عنصر کجا و این عنصر کجا؟ چرا در جایی که نمی‌دانی نظر می‌دهی؟ چرا شیمی‌ها را می‌ریزی در فلسفه‌ها؟! و البته مشکل دیگر این بود که از لغات انگلیسی در میان شرح استفاده می‌کرد. هرچند کم، اما خب انتظار کسی که چنین پادکستی را گوش می‌دهد این است که سازنده، آنقدر علم به زبان فارسی داشته باشد که نیازی نبیند دست به دامان لغت بیگانه شود. هیچ دیگر، فعلا که بیخیالش شدم. شما اگر پادکستی خوب برایش می‌شناسید بگویید.

888

1404/06/02 | 17:14

بیست کیلو سیب‌گلاب را گذاشته‌ام روبه‌رویم که تمیز کنم. مقداری برای مربا، فالوده و مقداری هم برای تفت دادن و چای سیب. فقط دانه گرفتنش دو سه ساعت طول می‌کشد. سایتِ فیلم را بالا و پایین می‌کنم و می‌روم سراغ ژانر مورد علاقه‌ام؛ بیوگرافی. چندسالی می‌شود یک فیلم را مستمر ندیده‌ام. به سختی یکی را انتخاب و شروع می‌کنم. داستان دختری‌‌ست نازپرورده از خانواده‌ای دارای شأن و سطح بالا، که در آرزوی بازیگری، بدون اطلاع از خانواده‌ و به همراه معشوقش به شهری بزرگ سفر می‌کند. اما پسرکِ فلان فلان شده او را به بهای پولی کم به یک cathouse می‌فروشد و می‌رود! همین اول فیلم با انتخابم به خودم بد و بیراه می‌گویم! چاقو را با حرص در سیب‌ها فرو می‌کنم. ولی از آنجایی که داستان واقعی‌ست و اصلا ژانر بیوگرافی را برای همینش دوست دارم که سرنوشت آدم‌ها را ببینم ادامه می‌دهم. خب قطعا بدترین شکنجه‌ای که یک زن می‌تواند تصور کند در انتظارش است. به جای او خودم را باخته بودم. اما آن دختر افسردگی را می‌گذارند، در همان شرایط بزرگ می‌شود، کتک می‌خورد، با خون و دل تلاش می‌کند و می‌شود متصدی آن خانه و بعد کل محله تا برای حقوق چهارهزار دخترِ مانند خودش بجنگد! هرچند که برخی‌ جاها در تشخیص حق و حقوق اشتباه می‌زد و حرف‌هایش درست و درمان نبود، ولی فکر می‌کردم چقدر کار از یک انسان برمی‌آید. دیگر از این شرایط بدتر که نیست. چه روحیه و قدرتی می‌خواهد که درست وسط آتش شکنجه روی پای خودت بایستی و تغییر ایجاد کنی. اصلا کار ندارم که با اصول ما سازگار است یا نه. همینکه یک جای دنیا برای تو تکانی خورده باشد. ولو یک ریشتر! این مهم هست. اینکه دستت را بیاندازی و چند جلبک و کثافت را از لجن‌زاری که در آن هستی کم کنی. بعد می‌زنم در سر خودم که خدا قرار است چطور ما را بازخواست کند؟! غرق در نعمت نشسته‌ایم و نطق می‌کنیم که فلان کار نشد، نمی‌شود، باید بشود و باید بکنند! اسم‌های دهان‌پُرکنی هم روی خودمان گذاشته‌ایم تا رخوت‌مان را توجیه کنیم! آن دختر تروما نداشت، خودِ تروما بود! ولی خودش را با حسرت گذشته متوقف نکرد. تنها کاری که از دستش برمی‌آمد را انجام داد. خلاصه مقادیر زیادی اشک پای فیلم و مقادیر زیادی هم خاک بر سر خود ریختم‌ و پس از سه ساعت فیلم را تمام کردم. سیب‌ها را هم.

887

1404/06/02 | 11:58
سمت پدری به خواهرم می‌گویند وسائل جهزیه‌ات را از آنلاین‌شاپ‌ها بخر، خیلی شیک‌تر است. می‌گویم ببین، هرکاری که دوست داری بکن. تو فقط یکبار از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برای خانه‌ات می‌خری و با حظِ تمام بخر! نظرهای غلط را هم بگذار در جیب چپت! آن زمان کسی نبود این حرف ها را به من بزند. قبول دارم که اقوام پدرم در سلیقه کلا چند لِوِل بالاتر از خیلی‌ها هستند. به قول معروف قرتی‌اند! سلیقه‌ای که من دارم و خیلی وقت‌ها دیگران برایش به به و چه چه می‌کنند را از همان‌ها به ارث برده‌ام. ولی مسئله این‌ها نیست. مسئله این است که اولا خواهرم با من که به آن‌ها رفته‌ام متفاوت است؛ خیلی از چیزهایی که می‌پسندد باب دل من هم نیست اما خب نمی‌شود که وقتی رینگِ ساده می‌خواهد سرش را بگذارم لای گیوتین که حلقهٔ تک نگین شیک‌تر است و بیشتر به چشم می‌آید. بعد اوست که هر روز حلقه را در دستش می‌بیند و عذاب می‌کشد که دوستش ندارد. چیزی که برای خودم اتفاق افتاد و هنوز هم حلقه‌ام را دست نمی‌کنم! این مشت نمونهٔ خروار. مسئله بعد این است که ما به قدر جیبمان خرید می‌کنیم و آن‌ها نه. سلیقه‌مان تا حدی اجازه جولان دارد که مایه‌اش باشد! آن‌ها حاضرند زیر بار هزار قسط و قرض بروند که چیدمانشان طبق فلان سبک خاص باشد. نمی‌دانم چطور قرار است بچه‌هایشان را زن/شوهر بدهند. احتمالا همسرانشان را بدبخت کنند! مسئله بعد اینکه یک جاهایی هم مایه‌اش هست ولی خب افسار سلیقه را می‌کشیم که خیلی در چشم نباشد. خودخواسته ساده می‌خواهیم. دل ده تا جوان و خانواده که می‌بینند مهم است. فکر نکنند نمی‌توانند پا پیش بگذارند و آهِ جوان مجرد و پدر و مادرش دامنمان را بگیرد. ولی خب سمت پدری این چیزها را می‌گذارد در همان جیب چپش. نه که قبول نکنندها، نمی‌خواهند. زورِ تجمل بیشتر است به هرحال. این مصلحت‌ها را که کنار بگذاریم، مسئله اصلی برایم روحیهٔ خواهرم است. نمی‌خواهم مصیبت‌هایی که من برای چیزهای دم دستی کشیده‌ام را بکشد. بعد هم از فردای عروسی هیچکس یادش نیاید که الان چه دردی دارد چه رسد به اینکه بداند در چه بشقابی غذا می‌خورد! و او بماند و پس‌لرزه‌های این روزها که با خود حمل می‌کند. من زخم خوردم. نه از چند نفر، از همه! سفرهٔ دلم پاره و دریده است. آنقدر که حتی نمی‌توان سرهمش کرد و از آن نوشت. بغض اجازه نمی‌دهد. گاهی فکر می‌کنم هرطور شده اینجا بنویسم و رها شوم اما می‌ترسم از اینکه «هم غم به جای مانَد و هم آبرو روَد»! حالا فقط سعی می‌کنم پشت خواهرم باشم. من چنین کسی را نداشتم. با همان سن کم، کار خودم را می‌کردم‌، ولی نمی‌شود گفت فرقی نیست بین وقتی که ده نفر اطرافت همراهی می‌کنند و خاطرهٔ خوب می‌سازند با وقتی که هرکس تا می‌تواند درِ گوشت زمزمهٔ یأس می‌کند! یار همراه بود، بودنش دلیلی‌ست برای همین نفسی که می‌آید و می‌رود! اما حتی او هم زورش نمی‌چربید. به فشارهایی که بر جسم و روحم آمد. اما من تلاشم را می‌کنم که نگذارم این بلا سر خواهرم بیاید.

+ بعد عمری قالب وبلاگم شد آن چیزی که می‌خواستم.

886

1404/05/31 | 21:15

خوب نبودم. می‌گوید تو لب تر کن که نرو، نمی‌روم. می‌گویم تو هم خوب زرنگی! می‌دانی کجا بخواهی نه بگویم! مخیر می‌کنی بین دل و ایمان، خیلی نامردی‌ست! لبخندی از زیرکی می‌زند. روزی که می‌خواست کربلا برود می‌دانست نمی‌توانم نه بگویم. گفت لب تر کن. نگفتم و رفت. خیلی سخت گذشت، خیلی. و حالا که موکب‌های مشهد برقرار اند هم، نتوانستم. زبانم نمی‌چرخد. کاری که نمی‌توانم بکنم، دلم به همین خوش است که مخالفت نکنم. ولی می‌ترسم. از کم آوردن، از سخت شدن. از اینکه مبادا روزی زبانم به نه بچرخد. دعایم این روزها همین است؛ که آن روز را نبینم.